بنابر تصمیم مصوب مرکز حامیم ( مرکز حامیان ایلیا «میم») با توجه به شرایط جدید، تا اطلاع ثانوی، کلیه وبلاگها و سایتهایی که به نحوی در حمایت از معلم بزرگ ایلیا «میم» فعالیت دارند، به روز نخواهند شد مگر در موارد معلوم و هماهنگ.
۸۷/۴/۱۳
استادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیا
استادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیا
هر دم او بر شما عاشق است،اي كاش مي ديديد. هردم او شما را به سوي خود مي خواند،اي كاش
مي شنيديد...
او وجود خود را بر شما بخشيده،اما نمي دانيد، آرامش نابي كه حتي در فكرتان نمي گنجد، آن شادي بي حد، آن سرور ابدي، آن لذتي كه حتي طاقت لحظه اي از آن را نداريد، آن زيبائي هاي مسحور كننده، همه در وجود شماست. اينها همه در وجود خداوند است. آن وجودي كه به شما بخشيده...
اي بي خبران،روح، روح خداوند در وجود شماست. روح خود را دريابيد، با او مأنوس شويد و در او زندگي كنيد. در آن شاد باشيد و آرام شويد...
چرا ايستاده ايد؟ به دور خود مي گرديد؟ منتظر چه هستيد؟ راهي نيست. رستگاري همين جاست. هم اينك خوشبختي پيش روي شماست. عشق اين جاست. او در وجود شماست، كافي است به آن نگاهي كنيد تا ابد وجودتان از شعله هاي عشق خواهد سوخت. چه لذتي برتر از سوختن؟ چه آرامشي برتر از فنا شدن؟ و كدام شادي برتر از يگانگي؟ وصلي نيست زيرا او با شما يگانه است. از او جدا نيستيد. حتي لحظه اي اندك،حتي ذره اي ناچيز، افسوس كه آگاه نيستيد. پرده هاي جهل را پاره كنيد تا ببينيد. ديدني كه جانتان را به پرواز در ميآورد. ديدني كه از خود بيخودتان مي كند. و آنگاه تا ابد از خود جسته ايد. در آسمان ها گشوده است، وارد شويد. خانة شما در آن جاست. آنچه در پي آنيد، در آنجاست. در آنجا هر چه بخواهيد مهياست. ملكوت الهي مشتاق شماست. به پرواز درآئيد. اين زمين سرد است. اين زمين تاريك است، رهايش كنيد...
آرام باشيد، اگر به خدا ايمان داريد و اگر آرام نيستيد، بدانيد از ايمان تهي گشته ايد. ايمان بياوريد. از ايمان وجودتان روشن و نوراني مي شود. نور ايمان قلب تان را آرام مي كند. نور ايمان، تاريكي هاي وجودتان را روشن مي كند. اين ايمان از آن برتر و گرامي تر نخواهيد يافت.
آرام باشيد تا قدرت خداوند را در خود بيابيد. آرام باشيد،بي نياز از هر چيز، زيرا خداوند بي نياز است و خداوند در روح شماست.
قلب هاي تان را به روي او بگشائيد، آنگاه آرام خواهيد شد. آرام باشيد، مگر جز اين است كه سرچشمة آرامش خداوند است. او در وجودتان هميشه حاضر است.
آن آرامشي كه مست و بي خودتان مي كند، شادي را در وجودتان جاري مي سازد، جز آرامش الهي نيست.
روح تان آرام نيست، زيرا به سوي معشوق خود نمي رود. روح مي خواهد باز گردد به آنجا كه از آن آمده. تا باز نگردد، آرام نمي گيرد.آرام باشيد زيرا كسي هست كه به شما عشق مي ورزد و شما را به سوي خود فرا مي خواند...
استادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیا
استادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیااستادایلیا
مكتوباتي از سن 12 سالگي تا 33 سالگي
• مجموعه كتب تعاليم حق حاوي بخشي از سخنراني هاي عمومي ايليا «ميم»
• تفسير بسم الله الرحمن الرحيم
• مكتبهاي باطني و باطن مكتوبات
• تفكر متعالي و روش هاي تفكر خلاق (شامل آموزش روش هاي سي و شش گانه تفكر)
• فرمول هاي تفكري و نرم افزارهاي ذهني (شامل بيش از هفتصد فرمول ذهني براي اجراي امور مختلف)
• شيعه علي مانند علي است.
• هنر مبارزه متعالي
• دكترين حزب ا...
• نظريه هاي جهاني و معنويت مدرن
• الگوهاي بنيادي زندگي
• شهودهاي راستين و برداشتهاي ناراستين
• تفسير باطني آيات ظاهري
• تفسير آيات كليدي كتاب مقدس
• تفسير آيات مرجع قرآن كريم
• احياگري و القاء روح
• هنر رويابيني الاهيزم
• قضاوت باطني و عدالت حقيقي
• فراهنر روح زايي
• عمليات انرژي زايي و تئوري هاي عمليات
• شيوه كهن ارتباط با ارواح
• ازدواج هماهنگ و ناهماهنگ
• نورخواري و تغذيه نوراني
• نگاه خلاق، انديشه سازنده و كلام آفريننده
• محمد (ص)، دَم حاميم
• ناجيان جهان و حركت دهندگان
• تعليمات و پيام هاي معلم جهاني...
• بينش هاي بنيادي و انديشه هاي زندگي ساز
• دانش كهن نشانه شناسي (خواندن نشانه هاي جهان پيرامون)
• معناي صداهاي طبيعت و آوازهاي پرندگان
• آموزش مشاوره تحول زا
• روش هاي آينده پژوهي
• آينده جهان، تمدن ها و اديان
• مكاتبات (نامه ها، سوالات، پيام ها و توصيه هايي به رهبران جهان و دانشمندان و علماء)
• علم اسماء و كليدهاي نوراني
• طريقه صاد ميم (روش هاي صيد نورهاي و انرژي ها و مهار روحي)
• فرقه و ضد فرقه (با موضوع فرقه شناسي و تحليل و مهار فرقه ها)
• درمان هماهنگ و شفاي الهي
• علم موفقيت، روش هاي آسماني و زميني توفيق
مژده!
ان شاء الله در پست بعدی بخشهایی از سخنرانی های استاد ایلیا را خواهم گذاشت.
نظر خدا مانند نظر انسان نيست
خداوند به هر كه بخواهد مي بخشد (قست اول)
صحبت از وجوه 3 گانه انسان، سریعاً واژۀ تثلیث را به ذهن متبادر می کند. شاید این آموزه اکنون بیشتر به عنوان آموزه ای مسیحی در دنیا شناخته شده باشد اما قدمتی بسیار کهن تر از مسیحیت دارد چنانچه می توان ردی از آن را در میان متون هندوان یافت.
آنچه اکنون درباره اش صحبت می شود، آن تثلیثی که در الهیات مسیحی از آن سخن می رود، نیست اما برخی دیدگاه های آن را به کار می برد و در تبیین موضوع از آن استفاده می کند.
***
تثلیث در مسیحیت چه می گوید؟
مسیحیان، تثلیث را در کنار توحید از اعتقادات اساسی و شاخصۀ خود می دانند. دانشمندان و متفکران مسیحی برای این آموزه که به نظر برخی افراد، با توحید ناسازگار است توضیحات و پاسخ های متعددی دارند که چکیده ای از آنها ذکر می شود.
مسیحیان خدا را دارای یک ذات و 3 اقنوم (Principle) یا شخص، یا اصل می دانند؛ پدر، پسر و روح القدس، هریک شخص یا اقنوم یا معنا هستند.
1- یکی از قدیمی ترین فرقه های مسیحی که "ابیون" نام دارند، عیسی (ع) را فقط رسول خدا دانسته و مقام الوهیت را به ذات مقدس الهی منحصر می کنند. آنها می گویند اطلاق کلمۀ رب و خداوند به عیسی (ع) نادرست است. شکل های افراطی تر این دیدگاه، هر نوع معجزه ای از سوی عیسی(ع) را نیز انکار کرده و می گویند عیسی (ع) خودش نیز هیچگاه ادعا نکرده بود که مسیح موعود است و الوهیت دارد.
2- در نظریۀ فرزند خواندگی اعتقاد بر اینست که عیسی (ع) انسانی عادی است که از امتزاج روح القدس و مریم (س) متولد شده و در 30 سالگی از ناحیۀ خداوند قدرت الهی یافته و فرزند او خوانده شده است. این دسته معتقدند که نباید از عیسی (ع) حاجت طلبید بلکه اگر هم دعایی خوانده می شود باید عیسی(ع) به عنوان واسطه ای بین انسان و خدا خوانده شود.
3- نظریۀ آریوس (آریانیسم) که به نام نظریه پردازش خوانده می شود معتقد است خداوند حقیقتاً واحد، احد و غیر مولود است و هیچ چیز در ذات خود با خدا شراکت ندارد اما مسیح، مخلوق اول است و خلقتش مقدم بر مادیات و زمان است و می توان آن را موضوع پرستش قرار داد.
4- در دیدگاه سابلیانیسم بیان می شود که خداوند هم ذاتاً و هم در اقنوم واحد است. بنابراین پدر، پسر و روح القدس اسامی مختلفی برای حقیقتی واحد(یک اقنوم) هستند که این حقیقتِ واحد به لحاظ های متعدد، مختلف به نظر
می رسد: نسبت به خلق عالم، پدر و به لحاظ اتحاد با طبیعت بشری، پسر و به لحاظ ایصال نعمت و رحمت به بشر، روح القدس خوانده می شود.
در واقع این تثلیث در تجلی اَشکال بوده و نه تثلیث در ذات. پس در ذاتِ خدا، 3 شخصیت وجود ندارد بلکه خدا در 3 شکل جلوه گر شده است.
ادامه دارد ........
نظر خدا مانند نظر انسان نيست
خداوند به هر كه بخواهد مي بخشد (قست اول)
خداوند ميخواهد به انسان بگويد كه قضاوت تو بيهوده است من مثل تو نگاه نميكنم، مثل تو نظر نميدهم. نظر من شاهكار است، هزاران حكمت و تدبير و نقشه آسماني در يك نظر من است. هنر خداوند اين است كه از دل خرابه كاخ به وجود ميآورد. از دل مرداب نيلوفر را ميروياند، از درون خاك، گياهان و درختان را ميروياند. خداوند ميخواهد اعلام كند من دوستدار متكبران و مطلقانديشان نيستم؛ من دوستدار مدعيان تقدس و تقدس مآبان نيستم؛ من خداي انسانهاي پرمدعايي كه خود را از همه بهتر ميپندارند و در آن جايگاه ميايستند نيستم؛ من دوستدار متواضعان هستم و تواضع در اعتراف است. من خداي شجاعان هستم و بزرگترين شجاعت در اعتراف است، من خداي بخشنده و مهربان گناهكاران هم هستم، من به فكر بيمارانم نه كساني كه در خيال باطل سلامتي محض مردار شدهاند. اعلام مي كند كه آن سنگي را كه براي ساخت خانه خدا، معماران دور انداختند من همان سنگ را انتخاب ميكنم. خداوند ميخواهد اعلام كند كه اي بشر همه شما فاسد هستيد همه شما دروغگو هستيد، اي انسان همه شما گناهكاريد و در انحراف هستيد مگر اينكه من خداي شما باشم و شما را نجات بدهم. ميخواهد اعلام كند كه همه شما مردهايد مگر كسي را كه من زنده كرده باشم؛ همه افكار شما پوچ و باطل است مگر اينكه موافق نظر من باشد. خداوند هميشه اين را اعلام كرده است كه مبادا گناه، شما را از بخشش من نااميد كند بلكه اگر به گناه آلوده شديد، به سوي من جهش كنيد و بازگرديد. من ميخواهم گريه شما را و بازگشت شما را ببينم پس در گناه ميلغزيد. دوست دارم هميشه توبه كنيد و بازگرديد پس هميشه در معرض گناه و خطا قرار داريد. رفتارهاي خداوند نشان ميدهد كه او تاكيد دارد كه اين را به بشر بفهماند كه فقط و فقط يك چيز مهم است آنهم نگاه من است، فقط نظر و اراده من مهم است نه هيچ چيز ديگري، فقط قضاوت من حق است و عادلانه است نه قضاوت هيچ كس. خداوند مي فرمايد: «فكرهاي من فكرهاي شما نيست، و راه هاي من هم راههاي شما نيست. به همان اندازه كه آسمان بلندتر از زمين است، راههاي من نيز از راههاي شما و فكرهاي من از فكرهاي شما بلندتر و برتر است. كلام من مانند برف و باران است. همانگونه كه برف و باران از آسمان مي بارند و زمين را سيراب و بارور مي سازند و به كشاورز بذر و به گرسنه نان مي بخشند، كلام من نيز هنگامي كه از دهانم بيرون مي آيد بي ثمر نمي ماند، بلكه مقصود مرا عملي مي سازد و آنچه را اراده كرده ام انجام مي دهد» و ميخواهد به انسان بفهماند فقط تقدير و تدبير و نقشه من مهم است، من با قيل و قالها فريب نميخورم، من با رياكاري و تظاهر و ادعا فريب نميخورم، من به قلب و روح انسان نگاه ميكنم و هر كس را كه بخواهم فيض و بركت ميدهم. هر كس را بخواهم روح خودم را به او ميدهم، هر كس را كه بخواهم بر همه جهانيان برتري و بزرگي ميدهم. او كسي را به عنوان كليم الله خود انتخاب ميكند كه بسياري از سالهاي زندگياش را طبق آيه قرآن در فساد و انحراف زندگي كرده است. حضرت موسي، پيامبر بزرگ و اوليالعزم خدا، كسي كه عظيمترين و عجيبترين معجزات خدا از او صادر شد، كسي كه بنياسرائيل را از اسارت فرعونيان نجات داد، سالها در كاخ فرعون و در فضاي آيين بسيار گمراه و فسادانگيز فرعونيان كه حتي در آن محارم با همديگر... و بدترين فسادهاي اخلاقي در آن طبيعي شمرده ميشد زندگي كرد. در قرآن ميفرمايد كه موسي از ضالين [گمراهان] بود. آيا موسي پيش از پيامبرياش در انحراف و ضلالت بود؟ همان موسايي كه پسر خوانده فرعون بود و تا اوايل جواني در كاخ فرعون ساكن و به شدت در... و گمراهي آنطور كه در قرآن و كتاب مقدس آمده است، آلوده بود؟ اما چرا از آن همه كنعانيان كه ظاهراً در گناه زندگي نميكردند و لااقل گمراهيهاي آيينيشان بسيار كمتر از فرعونيان بود، خداوند كسي را انتخاب نكرد؟ چرا براي ملاقات و گفتگوي رودررو و براي نجات دهندگي بني اسرائيل يكي از كاهنان بسيار پرهيزكار و در واقع رياكار و پرمدعاي دربار فرعون را برنگزيد؟ چرا بر موسي دست گذاشت؟ فرعون قبول نميكرد كه خدا موسي را انتخاب كرده باشد اما خود را يا لااقل كاهنان و مشاوران خود را كه از نظرش پرهيزكارترين انسانهاي زمان بودند شايسته چنين چيزي مي ديد. به موسي گفت آيا اين همان فردي است كه پيش از اين در فساد و گمراهي و ضلالت بود؟... اما در برابر اين همه افكار و قضاوتهاي پوچ خداوند به موسي فرمود: «تو را به نام ميشناسم و مورد فيض و رحمت من قرار گرفتهاي... من خداوند هستم و محبت و بخشش و رحمت خود را بر هر كس كه بخواهم متوجه ميكنم».
خداوند هزاران كار بزرگ را از طريق موسي كه او را همانند بزرگان ديگر خدمتگزار خطاب ميكرد، انجام داد و هزاران نشانه را ظاهر ساخت اما فرعونيان منكر همه آن نشانهها و كارها بودند و موسي را همچون انبياء بعد از او و قبل از او دروغگو، گمراه، ديوانه، شعبدهباز و ساحر خطاب ميكردند. اين موسايي است كه قومهاي زيادي را كه همگي منكر نشانهها و حضور خداوند بودند نابود كرد، بزرگترين معجزات را به انجام رساند، اصول و قوانين الهي را در قالب تورات كه آن را از خداوند دريافت كرده بود، به بشر عرضه كرد، نزديكترين و شديدترين پيوندها را با خداوند برقرار كرد، خداوند بارها در ابر نازل شد و با او سخن گفت، از روح او كه روح خدا بود به هفتاد نفر از بزرگان بنياسرائيل القا شد. او كسي بود كه خداوند دربارهاش فرمود: «من با يك نبي به وسيله رويا و خواب صحبت ميكنم ولي با موسي كه خدمتگزار من است به اين طريق سخن نميگويم چون او مرا با وفاداري (محض) خدمت ميكند. من با وي رودررو و آشكارا صحبت ميكنم نه با رمز، و او تجلي مرا ميبيند. چطور جرات كرديد او را سرزنش و به او توهين كنيد؟» و كتاب مقدس ادامه ميدهد: «پس خشم خداوند بر ايشان افروخته شد و خداوند آنها را ترك كرد». در جاي ديگر خداوند به موسي (ع) فرمود: «اين قوم بدكار و شرور تا به كي از من شكايت ميكنند؟ تا به كي بايد به توهين آنها گوش دهم؟ به ايشان بگو كه خداوند به حيات خود قسم ميخورد كه آنچه را كه از آن ميترسيديد به سرتان بياورد. حتي يك نفر از شما كه بيست سال به بالا دارد و به من بيحرمتي و توهين كرده است وارد ارض مقدس نخواهد شد... فرزندانتان به خاطر بيايماني شما چهل سال در اين بيابان سرگردان خواهند بود. من كه خداوند هستم اين را گفتهام».
يك روز موسي (ع) دعا كرد و از خداوند خواست كه به او نشان دهد كه در حضور خداوند در آسمان چه كسي مانند اوست و با او خواهد زيست. ميخواست بداند خداوند چه كسي را مانند موسي، پيامبر اوليالعزم خداوند، سلطان معجزات، عزيز ميدارد و او را مورد رحمت خود قرار ميدهد. خداوند به او فردي را نشان داد كه قصاب بود. وقتي موسي به زندگي اين قصاب وارد شد و در آن دقت كرد ديد او كار زيادي نميكند كه مستحق چنين مقام بزرگي در آسمان باشد. با او به خانهاش رفت و مهمانش شد. وقتي به منزل وارد شدند ديد كه او زنبيلي را كه به سقف آويزان است پايين آورد. در آن زنبيل پيرزني نحيف و لاغر و خميده بود. قصاب لباسهايش را عوض كرد و لباسش را شست. آنگاه برايش غذا درست كرد. در دهانش غذا گذاشت، كارهايش را انجام داد و دوباره او را در زنبيل گذاشت تا در آن بخوابد و به سر كارش برگشت. سه روزي كه موسي (ع) به صورت فردي ناشناس مهمان اين قصاب بود چيز خاصي از او نديد؛ نه عبادات آن چناني، نه روزه شبانه روزي، نه ذكر پيوسته و نه كرامات يا صفات زاهدانه. قصاب با همه وجودش به نام خدا به مادرش خدمت و محبت ميكرد. موسي (ع) ديد كه هر بار قصاب ميخواهد از مادرش جدا شود، او چيزي را زير لب زمزمه ميكند. در آخرين روز كه نتوانست دليل عزت و مقام اين قصاب را در نزد خدا بداند از قصاب پرسيد مادرت زير لب چه ميگويد. اين نقطه براي موسي ابهام شده بود. قصاب خجالت كشيد كه بگويد چون حرف مادرش را آنقدر بعيد ميدانست كه به نظرش ناممكن بود. موسي اصرار كرد و قصاب گفت، تو موسي را ميشناسي؟ برگزيده خدا كه تورات را براي ما آورده و خداوند، فرعون و سپاهيان او را به وسيله او شكست داد. موسايي كه با خداوند مستقيم سخن ميگويد و به ملاقات او ميرود. مادرم زير لب ميگويد «برو كه خدا تو را مانند موسي بزرگ و عزيز كند». و موسي در حالي كه در حيرت از كار خدا فرو رفته بود از قصابي كه قرار بود در آسمان و ملكوت خدا، هم درجه و همنشين او باشد خداحافظي كرد. نظر خدا مانند نظر انسان نيست. خداوند گذشته و آينده انسان را هم، گذشتههاي بسيار دور و آيندههاي بسيار دور را هم در نظر ميگيرد. با يك تير هزاران نشان را نشانه ميگيرد.
... داودي كه يكي از نزديكترين انسانها به خداست و خداوند تا به آن حد در قرآن و كتابهاي مقدس او را بزرگ معرفي ميكند، همين داود مرتكب صدها قتل و غارت شده بود. [3]
اما خواست خدا اين بود كه با داود چنين كند. خداوند دوست داشت كه با وجود همه اين مسائل، داود، منتخب و جانشين او در زمين باشد. خليفه الله باشد. خداوند اراده كرده بود كه علي رغم صدها نكته منفي كه ممكن بود در نظر مردم، درباره داود وجود داشته باشد، او پادشاه خدا [4] در زمين باشد. سرگذشت و جزء به جزء زندگي داود و سليمان و بقيه در قرآن و كتاب مقدس است. [5] كتاب مقدس درباره حضرت سليمان، پادشاه آسمان و زمين، پادشاه جن و انس و شياطين و فرشتگان ميگويد كه او در مقاطعي از زندگياش به بدترين و شديدترين انحرافها كشيده شد. خدا او را كشانده بود تا نقشههايش را عملي كند. آيا خدا او را از طريق زنانش [6] به فساد و دروغ و شرك و كفر كشاند؟ چرا؟ تا خدا نشان دهد «من هر كس را كه بخواهم، هر كس را كه بخواهم، هر كس را كه بخواهم، از نور و رحمت و بزرگي برخوردار ميكنم. من هر كسي را كه بخواهم از روح خودم به او ميدهم نه كساني كه شما با فكر بينهايت محدود خود گمان ميكنيد». داود، پدر سليمان يك بار با خداوند برخورد كرد و سليمانِ پسرش دو بار. و خداوند آنقدر اين خدمتگزار بزرگ خود را گرامي داشت كه افتخار ساخت معبدش را به او داد و سليمان خانه خدا را كه اولين قبله مسلمين هم هست و دومين آن كعبه است، بنا كرد. خانهاي كه خداوند درباره او قول داد كه دعاي برآمده از آن را اجابت كند. در قرآن، خداوند، شگفتآور درباره سليمان حرف ميزند. همان سليماني كه با محاسبه كساني كه از نقشهها، نظرات، حكمتها و روشهاي خدا بيخبرند، بايد هزار بار محكوم ميشد. عقبتر كه برويم به منشاء بنياسرائيل ميرسيم به حضرت يعقوب، به پدر بنياسرائيل. [7] داستان يعقوب و پدران او را در كتاب مقدس بخوانيد. يعقوب با دو دختر لابان يعني با راحيل و ليه ازدواج كرد. بعد از آن با كنيزان آنها ازدواج كرد، با بلهه و زلفه و از اين چهار نفر صاحب فرزنداني شد كه هر كدام از آنها يكي از اقوام بنياسرائيل را به وجود آوردند. حضرت يوسف يكي از اين بچهها بود. اين يعقوب به جاي برادرش عيسو بركت را از پدرش حضرت اسحاق ربود. اين همان يعقوبي است كه خداوند در عالم رويا چندين بار با او سخن گفت و بر او ظاهر شد. يعقوبي كه خداوند به او فرمود: «هر جا كه بروي من با تو خواهم بود و از تو حمايت نموده، دوباره تو را به اين سرزمين باز خواهم آورد. تا آنچه به تو وعده دادهام به جا نياورم تو را رها نخواهم كرد». يعقوبي كه در فني ئيل [به معناي چهره خدا] با آن مرد كشتي گرفت اما بعد از آن گفت: در اينجا من خدا را روبرو ديدهام و با اين وجود هنوز زنده هستم...
ابراهيم، پدر اديان اسلام، مسيحيت و يهود، پدر يگانه پرستان عالم و پدر انبياء بعدي كه سه زن داشت [ساره، هاجر و قطوره] وقتي در شهر جرار بود ساره را از ترس ابيمك پادشاه جرار، خواهر خود معرفي كرد و دروغ گفت؛ ابراهيم خليل الله كه مظهر توكل به خداست همان ابراهيمي كه خداوند با او سخن گفت و بر او ظاهر شد. اين ابراهيمي است كه خدا به او فرمود: «اي ابرام نترس زيرا من همچون سپر از تو محافظت خواهم كرد و پاداشي بسيار عظيم به تو خواهم داد. و فرمود من با تو عهد ميبندم كه قومهاي بسيار از تو به وجود ميآورم. از اين پس نام تو ابرام نخواهد بود بلكه ابراهيم (به معناي پدر قومها) زيرا من تو را پدر قومهاي بسيار ميسازم. نسل تو را زياد ميكنم و از آن ملتها و پادشاهان به وجود ميآورم. من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت نسل اندر نسل برقرار ميكنم. من خداي تو هستم و خداي فرزندانت نيز خواهم بود... از ميان فرزندان تو پادشاهان خواهند برخاست»...
پسر عموي ابراهيم لوط بود. لوط كيست؟ كسي كه در قرآن كه ميزان حقانيت است خداوند ميفرمايد: لوط از صالحان بود و درباره او به همراه عدهاي از انبيا ديگر (الياس نبي، اسحاق، عيسي و...) ميفرمايد آنها را بر جهانيان (يعني همه موجودات عالم) برتري و بزرگي بخشيديم. و ميدانيم كه درباره اشتباه بزرگ لوط در كتاب مقدس چه چيزي مكتوب است... چرا خدا اينكار را كرد؟ اين پيام خداوند است. هميشه اين را اعلام كرده است كه هيچ كس جز خداوند، مطلق و نامحدود نيست، حتي كساني كه خداوند درباره آنها فرموده كه ايشان را بر همه جهانيان برتري و بزرگي داده است...
عيسي از نظر مدعيان يهود فردي گمراه، فاسد، شرور، شورشي و حتي خود شيطان شمرده ميشد و چون همه امكانات تبليغي در دست آنها بود تا دهههاي متمادي بعد از او هم همين فضا حاكم بود. اما حقيقت پنهان نميماند و آشكار ميشود. چون خدا با او بود پس او بود كه سرانجام پيروز شد. از نظر مدعيان يهود و عوامل آنها اولين مسئله عيسي مسيح اين بود كه حاصل تولدي نامشروع است يعني حرامزاده، پس از خانواده طرد شد – زيرا برادران او نيز وي را فردي ساحر و شيطان ميدانستند. چرا؟ چون با آنها متفاوت بود. قادر به درك او نبودند. ميگويند آيا ميشود همه آسمانها را در يك تخم مرغ جاي داد؟ آيا موجودي آسمانوار را ميشود در ظرف كوچك ادراك بدبينان قرار داد؟ عيسي بعد از طرد از خانواده، ظاهراً سرگردان بود. اما او در واقع تحت حمايت خدا بود. همه جا را ميگشت تا گمشده خود را، روح خدا را دوباره بازيابد و در او احيا شود. پس به سراغ هر كس كه ميتوانست ميرفت. ولي همشهريان وي و آشنايان او اين را طور ديگري تعبير ميكردند. به همين دليل مسيح فرمود: «فرستاده خدا را در هر جا عزيز ميدارند مگر در ميان خانواده خود و در شهر خود». منظور از اين شهر، كساني بود كه با پيش داوري نگاه ميكنند و خود را آشنا ميپندارند. گمان ميكنند كه او را سالهاست ميشناسند. حرفهاي او مدعيان شريعت يهود را هر روز عصبانيتر ميكرد. وقتي كه مثلاً ميگفت: «خوشا به حال آنان كه براي برقراري صلح در ميان مردم كوشش مي كنند، زيرا ايشان فرزندان خدا ناميده خواهند شد. خوشا به حال آنان كه به سبب نيك كردار بودن آزار مي ببيند، زيرا ايشان از بركات ملكوت آسمان بهره مند خواهند شد. هر گاه به خاطر من شما را ناسزا گفته، آزار رسانند و به شما تهمت زنند، شاد باشيد. بلي، خوشي و شادي نماييد، زيرا در آسمان پاداشي بزرگ در انتظار شماست. بدانيد كه با پيامبران گذشته نيز چنين مي كردند». او به مردم ميگفت اگر مانند علما و بزرگان يهود باشيد به ملكوت خدا وارد نميشويد. «چرا پر كاه را در چشم بردارت ميبيني اما تير چوب را در چشم خودت نميبيني؟»...
به همين دليل به شدت مورد نفرت و بدگويي بزرگان يهود قرار داشت و سرانجام نقشه كشتن و به صليب كشيدن او را طرح ريزي كردند. خداوند روح خدا را به عيسي داد و از طريق روح خود عيسي را مسح كرد و به مسيح مبدل ساخت. او روح خود را به كسي داد كه با قضاوت بشري انتخابي مناسب محسوب نميشد. طبق قضاوت بشر شايد اگر روح خدا به يكي از كاهنان يهود كه ظاهراً از هر نظر مناسب نقش نجات دهندگي بود، داده ميشد خيلي معقولتر بود اما چنين انتخابي در واقع ناداني و حماقت بود، چون خود آن كاهنان يكي از طيفهايي بودند كه بايد پيام را ميگرفتند...
رحمت خداوند، متوجه مدعيان نيست. مقدس مآبان چيزي از تقدس ندارند و از خداوند، حتي بويي از تقدس هم به ارث نبردهاند. در زمان فرعون ابتدا اين كاهنان و مقدسين دربار فرعون بودند كه موسي را با گمانهاي باطل خويش رد ميكردند. در زمان عيسي مسيح، آخرين پيامبر بنياسرائيل هم، اين مقدسين و علما يهود بودند كه عيسي مسيح را شيطان و فرزند شيطان و كافر ميدانستند. تا مدتها كسي جرات نداشت خود را مسيحي بداند، هم از ترس ظلم و ستم جباران و هم از بيآبرويي. آنها طي دهها سال چنان عيسي مسيح را بيآبرو و بياعتبار كرده بودند كه براي اكثر مردم، عيساي ناصري معادل شيطان و روح شيطان بود؛ كسي كه ميخواهد دين را باطل كند، مردم را به فساد بكشاند، در دين بدعت گذاشته است، پدر را از پسر و خانوادهها را از هم جدا ميكند، مردم را سحر و افسون ميكند؛ عيساي ناصري. يكي از استدلالهاي محكم علما و مقدسين يهود اين بود كه از اين همه منطقه چطور ممكن است خداوند فردي را از محله جليل به عنوان مسيح انتخاب كند. محله جليل يكي از محلههاي بدنام و فاسد بود و اهالي آن به شرارت مشهور بودند. ميگفتند چرا خداوند بايد مسيح و نجات دهنده را، فردي حرامزاده انتخاب كند، چون آن نادانان ملعون اصرار داشتند كه عيسي حاصل يك ارتباط نامشروع ميان مريم با فردي بيگانه بوده است و داستاني را كه بعداً مريم درباره آن فرد كه روح خدا بود بازگو كرد، توجيهاتي براي مقدس جلوه دادن فساد او قضاوت كردند. از نظر آنها هفت برادر عيسي در همين عالم انساني وضعيتي بهتر از او داشتند، حداقل اينكه فرزندي نامشروع نبودند. اما خيلي نشانهها نشان داد كه عيسي همان مسيح و مسح شده خداوند است و حاصل روح خداست. كارهاي بعدي او و تاييدات پيشين و پسين. آخرين تاييد او در قرآن است. در مورد همين مسئله نامشروع بودن تولد او هم خداوند با يكي از آيات خود بر دهان اين جاهلان مشت ميزند و ميفرمايد: «روح خود را به صورت انساني تمام (عيار) بر او (مريم) آشكار كرديم». مقدسين يهود ميگفتند اگر خداوند بخواهد روح خود را به كسي بدهد چرا به ما ندهد؛ ما كه پرهيزكاريم، ما كه با تقوا و زاهد هستيم. اما مسيحا به آنها ميگفت شما كور هستيد و آنان را ماران، افعيزادگان و قبرهاي آراسته خطاب ميكرد. آنها ميگفتند اگر قرار بود اين منتخب خدا باشد لااقل بايد مثل يحياي تعميد دهنده ميبود اما عيسي فرمود: «درباره يحيي كه لب به شراب نمي زد و اغلب روزه دار بود، مي گوييد ديوانه است؛ اما به من كه (مثل شما غذا) مي خورم و مي نوشم ايراد مي گيريد كه پرخور و ميگسار و همنشين بدكاران و گناهكاران است. اگر عاقل بوديد، چنين نمي گفتيد و مي فهميديد چرا او چنان كرد و من چنين».
مسيح درباره آنها فرموده بود: «شما درِ ملكوت خدا را بر روي مردم بستهايد نه خودتان به آن وارد ميشويد و نه ميگذاريد ديگران بدان وارد شوند». پس نظر خداوند بسيار از نظر عامه مردم و حتي كاهنان دور بود. او عيسايي را انتخاب كرد كه در مظان بدترين اتهامها قرار داشت: كسي كه مريم مجدليه مشهورترين فاحشه شهر (بعد از توبه) با او همقدم شده است اما حتي قبل از توبه اجازه داد كه بدن او را لمس كند، اشك چشمهايش را به روي دستها و پايش بريزد و حتي به اين زن بدكاره و مشهور چنان بخششي از خداوند نشان دهد كه او را عضوي از خانواده (روحي) خود كند و محرمانهترين امانات را به او بسپارد. پس از نظر علماء و بزرگان يهود و مقدس مآبان فريسي و صدوقي او حتي از باراباس كه يكي از شرورترين افراد زمان به حساب ميآمد هم بدتر بود. چون همه اين كارها را به نام خدا ميكرد. مثلاً وقتي كه خطاب به مريم مجدليه گفت «گناهان تو بخشيده شد... و ايمانت باعث نجاتت شده است» آنها گفتند او كفر ميگويد، ياوه ميگويد، اما اين زن به يكي از شاگردان بسيار نزديك عيسي و به قول بعضي از راويان ريزبين، يكي از زنان عيسي(ع) تبديل شد... اكثر شاگردان او افرادي بودند كه پيش از آن، گناهكار يا فاسد و شرور محسوب ميشدند مثل متي كه فردي ظالم و باجگير بود و خانه فساد و لهو و لعب داشت. كسي كه بعدها يكي از چهار انجيل او را نوشت. يك روز كه براي باج گيري رفته بود عيسي او را ديد و به او فرمود: «بيا و مرا پيروي كن». كاهنان و بزرگان يهود كه ميخواستند مسئله را با حرف حل كنند گفتند چرا شما با اين قبيل افراد نشست و برخاست ميكنيد؟ و او در پاسخ فرمود: به دليل اين كه افراد سالم احتياج به پزشك ندارند، بلكه بيماران به طبيب نياز دارند. برويد كمي درباره اين آيه كتاب آسماني فكر كنيد كه خداوند ميفرمايد: «من از شما هديه و قرباني نميخواهم، بلكه محبت و بخشش و ترحم ميخواهم». رسالت من در اين دنيا اين است كه گناهكاران را به سوي خدا بازگردانم. نه آناني را كه گمان ميكنند عادل و مقدسند. از نظر مسيحا اين افراد كور بودند چون گمان ميكردند كه ميبينند. آنها هم با خود استدلال ميكردند كه اين عيسي بايد شياد و دروغگو باشد چون ما را كه ميبينيم كور خطاب ميكند. عيسي ميگفت: «هر نهالي كه پدر آسماني من نكاشته باشد از ريشه بركنده ميشود پس با آنان كاري نداشته باشيد. ايشان كورهايي هستند كه عصاكش كورهاي ديگر شدهاند. پس هر دو در چاه خواهند افتاد». عيسي اعتقادات خشك و ساختگي آنها را در هم ميشكست. پس آنها عيسي را بدعت گذار ناميدند.
چطور ممكن است خداوند با كسي باشد كه شاگردانش از ميان افراد گناهكار و گمراه و شرور انتخاب شدهاند؟ چطور ممكن است روح خداوند در كسي باشد كه به مجلس رقص و پايكوبي رفته است؟... آنها ميديدند كه نشانههاي عيسي همان چيزي است كه در كتاب مقدس، درباره خدمتگزار منتخب خدا گفته شده ولي ميگفتند كه عيسي همه نشانهها را درباره خودش جعل كرده و ساخته است و اينها نشانههاي طبيعي و خدادادي نيست. اما وقتي ميديدند آن نشانهها عين واقعيت است و واقعاً اثرگذار و ماندگار است، وقتي هيچ چاره ديگري در برابر قدرت خدا نداشتند، وقتي مستقيم تر با معجزه عيسي روبرو ميشدند و احتمال ميدادند كه نكند اين همان مسيح باشد مي گفتند: عيسي خودِ شيطان است و شيطان رئيس شياطين است و خودش در او حلول كرده است. به همين دليل او داراي قدرتهاي شيطاني است و ارواح ناپاك و شيطاني را هم ميتواند از درون مردم براند و مردم را ظاهراً شفا بدهد و آنها را با نيرنگ و دروغ به روشنايي كاذب برساند. اما آنها متوجه تناقض بزرگي كه در استدلالشان وجود داشت نبودند. اگر واقعا عيسي خود شيطان بود، بايد فرمانروايياش را گسترش ميداد و ارواح شيطاني را به مردم وارد ميكرد نه آنكه آنها را از مردم براند. چطور ممكن است انساني شيطاني باشد اما محصول كارش خدايي و نزديك شدن به خدا باشد. عيسي گفت: «اگر من به وسيله روح خدا ارواح ناپاك را بيرون ميكنم پس بدانيد كه ملكوت خداوند در ميان شما آغاز شده است. كسي نميتواند حكومت را از چنگ شيطان بيرون بكشد، مگر اينكه نخست او را ببندد... هر كس به من كمك نميكند به من ضرر ميرساند... هر گناهي ممكن است بخشيده شود مگر تحريف و بيحرمتي به روح القدس كه هيچگاه بخشيده نخواهد شد نه در اين دنيا و نه در آن دنيا». عيسي فردي قانون شكن و نامطلوب شمرده ميشد. كاهنان يهود بارها او را آزمايش كردند و به همين نتيجه رسيدند. مثلاً وقتي آن زن زناكار را آوردند تا او دستور سنگسار وي را صادر كند اما او حاضر نشد به سنگسار شدن آن زن زناكار حكم دهد و گفت «بسيار خوب. آنقدر بر او سنگ بيندازيد تا بميرد. ولي سنگ اول را كسي بزند كه خود تا به حال گناهي نكرده است» و آخر كه همه جمعيت پراكنده شدند به آن زن گفت «من نيز تو را محكوم نمي كنم. برو و ديگر گناه نكن». چطور ممكن است خداوند رحمت و بركات خود را متوجه چنين فرد ظاهراً بدعتگذار و قانون شكني سازد. مسئله اين است كه قضاوتها و نظرات خدا بينهايت حكيمانه و هوشمندانه است. خداوند يك نقطه از آسمان را نميبيند تا درباره آسمان نظر بدهد. بلكه همه آسمان را، بينهايت آسمان را ميبيند، گذشته ازلي و آينده ابدي آسمان را ميبيند. و همه نقشههاي آسماني را هم در نظر ميگيرد آنگاه نظرش آشكار ميشود. از نظر كاهنان يهود، عيسي فردي شياد و كلاهبردار محسوب ميشد. شيادي كه از همه قدرتهاي شيطاني برخوردار است و حتي ميتواند با نيروي شيطانياش معجزه كند؛ او زنان را فريفته و اموال آنان و بعضي از شاگردان ديگرش را هم ربوده است.؛ افرادي مانند يونا، همسر خوزا (وزير دربار هيروديس پادشاه، همان كه عيسي او را روباه خطاب كرد) كه از دارايي شخصي خود عيسي و شاگردانش را خدمت ميكرد. از نظر علما و بزرگان يهود اگر ميخواستند به زور خود را قانع كنند كه اين شايد يك انتخاب الهي باشد عيسي بدترين و نامناسبترين و اشتباهترين انتخاب بود. اما از نظر خداوند عيسي بهترين، عاليترين و استثنائيترين انتخاب ممكن براي القا و دريافت روح خدا و اعلام نظرات خداوند بود. از نظر آنها عيسي فردي محسوب ميشد كه از بدترين محل، از بدترين خانواده، با بدترين تولد، با گذشتهاي سياه و مشكوك، برخاسته بود، بنابراين نميتوانستند درباره او مسيح بودن و پادشاه الهي بودن را بپذيرند اما وقتي با اشتياق و استقبال مردم مواجه شدند او را پيامبر كافران و دوست گناهكاران و بيدينان ناميدند.
انسان موجودي خطاكار است. انسان در گناه و ضعف و رنج آفريده شد. پس اگر خداوند به ياد گناهكاران نباشد به ياد چه كسي ميخواهد باشد؟ اگر هم انسان ها پاك و مقدس باشند ديگر چه احتياجي به خدا دارند. اگر همه ما سالم باشيم ديگر چه احتياجي به طبيب داريم؟ همانطور كه مسيح فرمود كسي كه گمان ميكند ميبيند چه احتياجي به بينش الهي دارد؟ ما نميبينيم و بايد به نابينايي خود معترف باشيم تا نگاه خداوند متوجه ما بشود. ما خوابيم و نبايد ادعاي بيداري كنيم تا خداوند بيايد و ما را بيدار كند. رنجوريم و خداوند بايد ما را از رنج و ناراحتي نجات دهد. نظرات يك نابينا درباره منظرهاي كه پيش روي اوست، چقدر اعتبار دارد و چقدر درست است. به همين اندازه نظرات بشر درباره منظرهاي كه از زندگي در پيش روي اوست، بياعتبار است. اصل، نظر خداوند و خواست خداست. اگر خداوند چيزي را بخواهد و همه جهانيان نخواهند يا بخواهند فرقي نميكند، همان كه نظر اوست انجام ميشود...
خداوند از ميان بزرگترين خانوادهها و ظاهراً مناسبترين افراد، در زمان شائول پادشاه، داود را انتخاب كرد. وقتي سموئيل نبي سراغ يسي پدر داود رفت تا ببيند اين منتخب خداوند براي پادشاهي كيست، ابتدا فكر كرد كه شايد از ميان هفت پسر يسي، اين الياب باشد كه مورد نظر خداوند براي پادشاهي است. اما خداوند فرمود «به چهره او و بلندي قدش نگاه نكن زيرا او كسي نيست كه من در نظر گرفتهام. من مثل انسان قضاوت نميكنم. انسان به ظاهر قضاوت ميكند اما من به باطن». به همين ترتيب يسي يك يك پسرانش را نزد سموئيل نبي آورد اما خداوند هر بار فرمود اين هم آنكه من ميخواهم نيست. اين هفت برادر از جنگاوران و افسران سپاه پادشاه شائول بودند. يسي گفت پسر ديگري هم دارم كه از همه كوچكتر است اما او در صحرا مشغول چرانيدن گوسفندان است. وقتي او را آوردند سموئيل پسري شاداب و خوشقيانه را ديد كه چشماني زيبا داشت. خداوند فرمود: «اين همان كسي است كه من برگزيدهام. او را تدهين كن».
روح خداوند بر او نازل شد و از آن روز به بعد بر او قرار داشت. سپس سموئيل به خانه خود در رام الله بازگشت. شغل داود چوپاني و نوازندگي بود. از ميان ميليونها خانواده، خداوند بر خانواده يسي دست گذاشت و از هشت پسر او (مانند هشت پسر خانواده يوسف نجار، همسر مريم مادر عيسي) بعيدترين را انتخاب كرد، يعني داود را. اما دليل اين انتخاب چه بود؟ وفاداري داود به خداوند، اتكاء او به نام خداوند. پس اولين نشانه قدرت خداوند ظاهر شد. او كه نوجواني بيش نبود، در برابر پهلوان بزرگ سپاه مقابل كه به همه و به خداوند توهين ميكرد و كسي جرات مقابله با او را نداشت ايستاد و گفت: «تو با شمشير و نيزه و زوبين به جنگ من ميآيي، اما من به نام خداوند قادر متعال يعني خداي اسرائيل كه تو به او توهين كرده اي با تو مي جنگم. امروز خداوند تو را به دست من خواهد داد و من سرت را خواهم بريد، و لاشه سپاهيانت را خوراك پرندگان و درندگان صحرا خواهم كرد. به اين وسيله تمام مردم جهان خواهند دانست كه در اسرائيل خدايي هست و همه كساني كه در اينجا هستند خواهند ديد كه خداوند براي پيروز شدن نيازي به شمشير و نيزه ندارد». آنگاه داود با يك سنگ كوچك كه در فلاخن خود گذاشت پهلوان افسانهاي سپاهيان دشمن را از پاي درآورد. و كتاب مقدس مينويسد كه «داود در تمام كارهايش موفق ميشد زيرا خداوند با او بود». بله، خداوند حامي و پشتيبان خدمتگزار خود است.
و شائول كه داود فرمانده سپاه او بود و بعد از مدتي خود به پادشاهي رسيد، انتخابي بر اساس معيارهاي بشري نبود. او به دنبال الاغهاي گمشده پدرش ميگشت و چون آنها را پيدا نكرد نزد سموئيل نبي رفت تا بلكه پولي بدهد و جاي الاغهاي گمشده را بداند. وقتي سموئيل، او را ديد خداوند به سموئيل فرمود: «اين همان مردي است كه دربارهاش با تو صحبت كردم. او بر قوم من حكومت خواهد كرد». وقتي سموئيل شائول را از پادشاه شدنش باخبر كرد او در بهت و ناباوري گفت، ولي من از قبيله بنيامين هستم. قبيله ما كوچكترين قبيله بنياسرائيل است، خانواده ما هم در بين خانوادههاي آن قبيله كوچكترين است. چرا اين حرفها را به من ميگويي؟ حتي وقتي در بين مردم قرعه انداختند تا نظر خداوند براي انتخاب پادشاه معلوم شود وقتي كه قرعه به نام شائول درآمد، شائول را پيدا نكردند. او از شدت ناباوري و تحير، خود را در ميان بار و بنه سفر پنهان كرده بود. وقتي او را پيدا كردند سموئيل گفت، اين است آن پادشاهي كه خداوند براي شما برگزيده است. در ميان قوم نظير او پيدا نميشود. پس روح خداوند بر شائول قرار گرفت...
در واقع خداوند انسانها را حتي پيش از تولدشان انتخاب ميكند. منتخبين خداوند از ازل، از هزاران سال قبل از آنكه به دنيا بيايند متولد شدهاند. مثلاً خداوند به ارمياء نبي ميفرمايد: «قبل از آنكه در رحم مادرت شكل بگيري انتخابت كردم. قبل از آنكه به اين جهان بيايي تو را انتخاب كردم و معلوم كردم تا در بين مردم جهان پيامآورم باشي». ارميا در پاسخ به خداوند ميگويد: الهي اين كار از من برنميآيد من جواني كم سن و بيتجربهام و خداوند ميفرمايد: «اينطور نگو چون به هر جايي كه تو را بفرستم خواهي رفت و هر چه به تو بگويم خواهي گفت. از مردم نترس زيرا من با تو هستم و از تو محافظت ميكنم».
پس نظري كه خداوند امروز ميدهد مربوط به امروز نيست بلكه اين نظر و اين خواست از ازل بوده و تا ابد هست. با قضاوتهاي سطحي بشر خيلي بهتر بود كه خداوند يك امپراطور بزرگ براي اعلام پيامهاي خود برميگزيد و بنابراين هيچ كس هم قدرت مقاومت در برابر او را نداشت و پيام خداوند هم فوراً به همه ميرسيد و در همه جا عملي ميشد اما چرا خداوند اينكار را نكرد؟ چرا فرعون را كه بر همه چيز تسلط و كنترل داشت انتخاب نكرد و موسي را كه مجرمي فراري محسوب ميشد انتخاب كرد؟ موسايي كه به دليل فرار از جنايت، فرار از قتلي كه مرتكب آن شده و بايد در قبال آن كشته ميشد، به سرزمين مديان فرار كرده بود. اگر فرعون انتخاب ميشد به حساب ما شايد همه چيز در يك روز تمام ميشد. تازه همه مصريان و بنياسرائيل و هم ملتهاي ديگر نجات پيدا ميكردند. اما اين قضاوتها از نظر خداوند سطحي و بيهوده است. حتي خود موسي هم نميتوانست به اين راحتي قبول كند. گفت خدايا من كيستم كه پيش فرعون بروم و بنياسرائيل را از مصر بيرون بياورم؟ و خداوند فرمود: «من با تو خواهم بود». باز گفت خدايا من هيچ وقت سخنگوي خوبي نبودهام نه قبلاً و نه حالا كه با من حرف زدهاي بلكه لكنت زبان دارم. خداوند فرمود: «من به تو قدرت بيان ميدهم و هر چيزي را كه بايد بگويي به تو ميآموزم».
اين چندان مهم نيست كه جنس ني از چه باشد. با اينكه ني را از مرداب بيرون ميآورند و با آن فلوت ميسازند، مهم اين است كه ني در دست چه كسي باشد. اگر او يك استاد فلوت زن باشد با آن ني يا حتي يك ني شكسته ميتواند زيباترين و خوبترين آهنگها را بنوازد اما اگر فلوت زن نباشد حتي اگر بهترين ني طلا و جواهرنشان دنيا را هم به او بدهي فرقي نميكند. مهم اين است كه آيا خدا با انسان هست يا نه؟ اگر خداوند با كسي باشد، او هر كه باشد و هرچه باشد، نور و بركت و خوبيها از او زاييده ميشود. او انتشار دهنده نور است. اما اگر با كسي نباشد، حالا هر كس كه ميخواهد باشد، پادشاه يا زاهد صدساله فرقي نميكند، نوري از او منتشر نخواهد شد. اگر جريان نور نباشد همه لامپهاي جهان از گرانترين تا ارزانترينها يكي هستند اما اگر يكي از اين لامپها روشن شود، مهم نيست كه برچسبي كه بر آن زدهاند چيست، همين كه نور ميدهد، زندگي ميدهد، روشنايي و بينايي ميدهد همين كافيست. مهمترين چيز اينست كه آيا خدا با كسي هست يا نه؟
از بين ميليونها فرد يك مملكت، بعد از پادشاه كدام فرد است كه از همه قويتر است، از همه توانگرتر است، از همه اختيارات بيشتري دارد؟ معلوم است كه كسي كه پادشاه او را برگزيده تا چنين مقامي داشته باشد، كسي كه پادشاه بيش از بقيه از او حمايت ميكند. در اين جهان هم كسي بزرگتر است كه خداوند بيشتر با اوست. كسي بزرگتر و بالاتر است كه خداوند خواسته باشد. كسي از رحمت و محبت خاص خداوند بهرهمند است كه خداوند او را انتخاب كرده. او هركسي ميتواند باشد و غالبا كسي است كه در قضاوتهاي بشري نميگنجد. البته كدام بشر؟ زيرا بشر امروز قضاوتها و نظراتش با بشر قرنها پيش متفاوت شده است. اگرچه متكبران و انديشههاي منجمد همچنان مانند قرنها پيش ميانديشند اما اكثر مردم به نظرات خداوند نزديك شدهاند اگر چه به آن نرسيدهاند. خداوند ميفرمايد «همانگونه كه آبها درياها را پر ميكنند، زماني خواهد رسيد كه درك و شناخت بزرگي خداوند جهان را پر خواهد ساخت». و نيز درباره آخر زمان خداوند ميفرمايد: «پس از آن روح خود را بر همه مردم (با ايمان و خداخواه) خواهم ريخت. پسران و دختران شما نبوت خواهند كرد. پيران شما خوابها و جوانان شما روياها خواهند ديد. در آن روزها من روح خود را بر غلامان و كنيزان شما نيز خواهم ريخت. علامتهاي عجيب از خون، آتش و ستونهاي دود، در آسمان و زمين ظاهر خواهم ساخت. اما هر كه نام خداوند را بخواند نجات خواهد يافت».
تدوين و بازنويسي:
منصورون – فرزندان ايليا
بسم الله الرحمن الرحیم
درود و سلام بر ملت ظلم ستیز و عدالت پیشه ایران
درود و سلام بر همه ملتهای عدالت خواه جهان و درود و سلام همه مردم جهان بر حاکمان دادگستر محضر مبارک مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (دامت برکاته) سلام علیکم استاد فتاح معروف به ایلیا«میم»[1] بعد از سالها تهدید و فشار توسط یکی از نهادهای مرموز امنیتی با عنوان اداره ضد ادیان و فِرَق ، معروف به اداره ضد ادیان در تاریخ 7/3/1386 دستگیر و به یکی از سلولهای ویژۀ زندان 209 اوین منتقل شد . به گفته اداره ضد ادیان دستگیری ایلیا «میم» بنابر نظر و تصمیم تعدادی از شخصیتهای برجستۀ مذهبی صورت گرفت زیرا طی سالهای گذشته ، به دلیل مقاومت و حمایت گستردۀ طرفداران ،دستگاه امنیتی قادر به تصمیم گیری دربارۀ دستگیری ایشان نبود . اما بعد از شروع تهاجم رسانه ای که فلش پیکان آن از طریق اداره ضد ادیان و با واسطه هایی، در یک روزنامۀ افراطی ظاهر شد و بعد از اوج گرفتن این تهاجم روانی درزمستان سال 1385 ، بالاخره چند ماه بعد و به گفته اداره ضد ادیان، پس از تصمیم گیری در شورایی متشکل از برخی از عالی ترین مقامات مذهبی و روحانیون ، قرار بر این شد که استاد ایلیا «میم» در زمان مناسب و بدون اطلاع شاگردان و پیروان دستگیر شود . برخی از اتهامات گفته و ناگفتۀ ایلیا ، عبارت بودند از بدعت گذاری در دین ، مسیحیت گرایی وتبلیغ مسیح . اشاعۀ پلورالیزم و تکثرگرایی معنوی ، توطئه بر علیه نظام اسلامی ، استحالۀ دینی ازطریق تلاش برای پیوند دین اسلام ، مسیحیت و یهود ، گسترش لیبرالیزم معنوی و اسلام آمریکایی و برخی اتهامات متعارف که در این گونه موارد مطرح می شود، مانند: توهین به مقدسات ، تبلیغ بر علیه نظام و اقدام بر علیه امنیت ملی از طریق راه اندازی تشکیلات سرّی و مخفیانه و فرقه سازی (ایلیائیسم). اما در واقع جرم او یک چیز است : مخالفت با اسلام خشونت طلب، همان اسلامی که مقام معظم رهبری هم با آن بارها مخالفت کرده اند؛ مخالفت با دینداری خشن و القاعدۀ فرهنگی؛ همان القاعده ای که پلیدترین چهره را از اسلام و قرآن به جهان نشان داد، اشاعۀ آزادی معنوی و معنویت آزاد (اما در چارچوب قرآن)؛ مخالفت با قرائت دینی منجمد و جمود آور؛ و تفسیر قرآن با دیدگاهی متفاوت ؛ طی پنج ماه گذشته اخبار موثق زیادی از زندان دژخیمان فرهنگی که مسئولیت آن بعهدۀ اداره ضد ادیان است به گوشمان رسیده است. ایلیا در همۀ این ماهها تحت شدیدترین فشارهاو شکنجه های روحی و روانی برای انکار گذشته ، انکار حقایق و انکار کارهای بزرگی که طی پانزده سال گذشته توسط او و حرکت او به وجود آمده ، قرار دارد . به توصیۀ استاد پیروان او ماهها سکوت کردند و در خاموشی به تفکر و تأمل پرداختند تا بلکه مسئولین مربوطه، خود به القاعدۀ فرهنگی و طالبان مذهبی ایران پاسخ دهند؛ همان طالبانی که قتل های زنجیره ای و وقایع کوی دانشگاه را بوجود آوردند و دل حافظان اسلام و انقلاب را شکستند. اما ماهها گذشت و از واکنش مسئولین خبری نشد . این بی واکنشی به دلیل توجیهات جعلی و تحریفات و سندسازی ها و مونتاژهایی بود که اداره ضد ادیان بر علیه استاد و پیروان او تهیه کرده بودند و بصورت خبرنامه ها و بولتن های ویژه به مسئولین ارائه می دادند . بنابراین از امروز ما خود تصمیم گرفتیم تا متناسب با شرایط روز، به میدان بیاییم . بیش از چند ماه است که بزرگترین اندیشه های زندگی بخش و عصارۀ افکار و کلام بزرگان در مسلخ تفتیش گران عقیده و قصابان اندیشه و آزادی و معنویت است . و ما در پاسخ به همۀ این ظلم ها ازامروز تلاش می کنیم تا حقایق را فریادوار برای همۀ جهانیان آشکار کنیم . ایلیا «میم» از سن شانزده سالگی برآیند تحقیقات ،تفکرات و مشاهدات خود را در ارتباط با جنبه های باطن گرایی و علوم باطنی در قرآن و کلام خداوند و بنابراین تفسیر معناگرا و باطن محور از کلام خدا، در سطح محدودی از شاگردان عملاً آشکار نمود. این تعالیم عملی و نظری تا سالها بعد در همین سطح محدود جریان داشت تا اینکه در سن 23 سالگی اولین دورۀ عمومی سخنرانی های استاد ایلیا «میم» در تهران آغاز شد و با استقبال فوق العاده و گسترده مردم و بویژه جوانان ، دانشجویان و اصحاب قلم و فرهنگ و فکر ، مواجه گردید . استقبال از سخنرانی های استاد به حدی بود که بعد از مدت کوتاهی هیچ یک از سالنهای سخنرانی موجود در تهران گنجایش پذیرش همۀ حاضران را نداشت . به همین دلیل جلسات سخنرانی در زمانهای مختلف از طریق فیلم یا نوار صوتی تکرار می شد . طی سالهای بعد و به دلیل اعمال محدودیتهای همه جانبه و فشارهای مختلف اداره ضد ادیان ،جلسات سخنرانی کمتر برگزار می شد . هر چند روز حملۀ جدیدی از طرف القاعدۀ فرهنگی و طالبان مذهبی که پیوسته خواستار کنترل کامل حوزه های دین و فرهنگ برای انواع استفاده های ابزاری می باشند ، صورت می گرفت . تا اینکه در یکی از جلسات سخنرانی در استادیوم شهید شیرودی تهران ، برای اولین بار تهاجم فیزیکی و آشکاری بر علیه استاد انجام شد که به دلیل موضع گیری و دفاع قدرتمند مردم ، نقشۀ دستگیری استاد در این روز با شکست مواجه گردید . بعد از این اتفاق حجم تهاجم و موج ترور شخصیتی و اجتماعی استاد ایلیا «میم» شکل جدیدی به خود گرفت و با شدت بیشتری در خبرنامه های خشونت طلب و طالبانی ظاهر شد . طبق خبر رسمی خبرگزاری فارس ، چهار نهاد بزرگ امنیتی و فرهنگی مأمور برخورد با استاد ایلیا«میم»، طرفداران او و کلیه جریانهای معنوی شدند . ساخت برنامه های تلویزیونی و القاء پیام های انحرافی به مردم ، ساخت برنامه هایی نظیر میزگرد های فرهنگی و بررسی معنویت جدید ، انتشار اخبار دروغ در بارۀ استاد در رسانه ها، نسبتهایی مانند مسیحای جدید ، حلقۀ بعدی اشو راجنیش و کریشنا مورتی ، پیامبر غیرمذهبیان و بی دینان ، مبلغ معنویت منهای شریعت، عامل امریکا و استکبار جهانی و مبلغ مبارزه منفی ، جادوگر قرن بیست و یکم ، ماهاتما ایلیا ،گاندی ثانی، لوترکینگ، دست نشاندۀ غرب ، ملحد، مرتد، بدعت گذار ، فاسد ، لیدر فرهنگی آمریکا ، شیاد و کلاهبردار ،مبلغ تنوع گرایی و کثرت گرایی معنوی ، دین جدیدی به نام ایلیا ئیزم ،مردی که زنها و مردها و کودکان و پیران را افسون می کند و دین شان را از آنها می گیرد؛ فاسد کنندۀ اسلام و الفاظ تحریک کنندۀ دیگر ،واژه هایی بودند که ظاهراً از طرف منابع مستقل اما در واقع از یک نهاد برآیندی که نمایندۀ چهار نهاد بزرگ فرهنگی و امنیتی به نام اختصاری ادارۀ ادیان بود سرچشمه می گرفت . در همین زمان یکی از روزنامه های بسیار افراطی (احتمالاً بدون اطلاع مدیر مسئول) طی چند نوشته در حملات بسیار تندی (از طرف عوامل اداره ضد ادیان) به استاد ایلیا سایر مسئولان قضایی و امنیتی را برای برخورد با استاد فراخوان کرد .در آخرین نوشته های این نشریه از تشکیل شعبه ای ویژه برای رسیدگی به این موضوع خبر داده شد و از مردم دعوت شد که برای هرگونه شکایت از استاد ایلیا «میم» به شعبۀ مربوطه مراجعه کنند اما بعد از گذشت ماهها ،از مراجعۀ شاکیان واقعی به دادگاه خبری نبود بنابراین پرونده بدون شاکی و طرح شکایت بسته شد . در همین زمان قرار شد جلسۀ سخنرانی استاد در استادیوم صدهزار نفری آزادی برگزار شود که با مخالفت قاطع نهادهای امنیتی مواجه گردید .برخورد با تعدادی از پیروان استاد و اخراج شاگردان استاد از ادارات دولتی و نیمه دولتی به تدریج آغاز شد. اکثر نشریاتی که توسط شاگردان نزدیک استاد و زیر نظر ایشان اداره می شدند یا توقیف شدند یا با مشکلات و محدودیتهای جدید روبرو شدند . نشریه هنر زندگی متعالی ،نشریه حرکت دهندگان ، نشریه هنرهای زیستن ،و نشریه علوم باطنی دریک چشم به هم زدن تعطیل شدند . جرم نشریات این بود: تحریریه ها و نویسندگان این نشریات از شاگردان ایلیا هستند و نشریات زیر نظر او فعالیت می کنند. دیگر نشریاتی هم که در ارتباط با استاد فعالیت داشتند با محدودیت های جدید و فوق العاده ای مواجه شدند. نشریاتی مانند تفکر متعالی، اخبار کودکانه و علم موفقیت و سایر موسسات انتشاراتی، فرهنگی و هنری نیز با محدودیتهای غیرمعمول روبرو شدند که عدم فعالیت آنها عملاً اجتناب ناپذیر می شد. کتاب تعالیم حق که جمع آوری قسمتهایی از سخنرانی های استاد در سن 23 سالگی (یازده سال پیش) بود به همراه کتابهای همسرشان (رویای راستین ،رویای راهستین، باغبان الهی و ...) از اکثر کتابفروشی ها جمع آوری و توقیف شد . بعضی از فروشندگان ازتهدیدات مأمورانی ناشناس برای فروش این کتابها سخن می گفتند و دیگر حاضر به فروش آن نبودند . اکثر NGO هایی که توسط شاگردان استاد اداره می شدند ، NGO هایی در زمینه امور فرهنگی ، تفکری، هنری، تحقیقات، خیریه ،محیط زیست و غیره نیز با موانع لاینحل یا توقیف روبرو شدند . این روش نیز کارگر نشد و مدتی بعد، احضار علنی برخی از نزدیکان استاد به ادارۀ ادیان و تلاش برای اعتراف گرفتن بر علیه استاد شکل شتابنده ای به خود گرفت . برخی ازمنازل بدون ارائه هیچ مدرک و حکم قضایی، تفتیش شد تا شاید مدرکی بر علیه استاد فراهم شود . همۀ آثاری که به نحوی با تعالیم استاد ارتباط داشتند یا توسط شاگردان ایشان تألیف شده بودند ، با جواب منفی اداره ضد ادیان که اینک در جایگاه وزارت ارشاد عمل می کرد، روبرو شدند. ظاهراً اداره ضد ادیان بهترین راه حل برخورد با این حقیقت را در بکارگیری ناجوانمردانه ترین و غیرانسانی ترین روش های ترور شخصیتی و تخریب همه جانبه چهره فردی و اجتماعی ایلیا کشف می کند. دروغ ترین، ناجوانمردانه ترین و سیاه ترین حقه ها در جهت تخریب شخصیت استاد و ترور روانی او در سطح پیروان، در اینترنت و دیگر رسانه ها قوی تر و پرحجم تر می شود. این روش، قدیمی ترین حقه منافقان بر علیه بزرگان، در طول تاریخ بوده است. در قرآن، تاریخ و کتب مقدس چنین نمونه هایی به وفور یافت می شود. و آنها بزرگترین مکر خویش را به کار بردند و مکر آنها نزد خدا (هیچ) است.[2] تهمتهای دروغ و مشکوکی دربارۀ اشوراجنیش ،کریشنا مورتی ،سای بابا، دالایی لاما و گاندی در بعضی از محافل مطرح شد اما حلقۀ بعدی تهمتها با همان محتوا و همان مختصات ولی با شدتی بیشتر متوجه استاد ایلیا «میم» بود . طی یک مقاله کشف می شد که مارتین لوترکینگ مسیحیت را با یک گرفتاری ابدی روبرو ساخت یا گاندی گذشته ای سیاه داشته و دارای افکاری التقاطی بوده است یا دالایی لاما عامل آمریکا برای مقابله با چین و گسترش معنویت چینی در جهان است بعد بصورت یک اشاره به منظور تردیدزایی در ذهن فردی به نام ایلیا در ایران اشاره می شد. انتشار این نوع متون در بعضی وبلاگ ها و سایتها زمینه سازی برای تهمتهای بعدی شمرده می شد. دراین موج او بعنوان فردی ضددین ،ضد آداب و سنن ،مدعی خدایی و کفر و مبلغ مبارزۀ منفی معرفی شد . مجموعه جوسازی ها، سم پاشی ها و تبلیغات سراسر دروغ اداره ضد ادیان و جعل ها و اغفالگری های آنان که خود را برآیند چهار نهاد بزرگ امنیتی و فرهنگی معرفی می کردند، باعث شد که جلادان فرهنگی و کماندوهای القاعده ای در تاریخ 7/3/1386 با یورش مغول وار به منزل استاد و به یغما بردن آثار ایشان، او را در حالی که کودک دوساله اش را در آغوش داشت دستگیر کردند و مورد ضرب و شتم قرار دادند. بر او زنجیر زدند و او را به قصابخانه اندیشه ها و قتلگاه آزادی بردند. از همان روزاول از جانب استاد این پیام از 209 به گوش ما رسید :« برخوردی نکنید .در سکوت به تحلیل و تفکر بپردازید .» مدتی بعد ، چند تن دیگر ازشاگردان استاد به بهانه های مختلف دستگیر شدند . عنوان اولیۀ همۀ این اتهامات «توهین به مقدسات ،تبلیغ علیه نظام اسلامی و اقدام بر ضد امنیت ملی » بود و تنها قسمت دوم عناوین کمی با هم فرق می کرد . اخبار مربوط به شکنجه ها و فشارهای جسمی و روحی استاد روز به روز و ازطرق مختلف بیشتر و بیشتر به گوش می رسید . فشارهای فوق العاده و دور از باور برای ضبط فیلم اعترافات ساختگی و انکار حقایق ، تا به این وسیله حبس و اعدام شاگردان منتفی شود. خونریزی ها از ناحیه گوش و بینی ، ادرار خونی ، تزریقات مشکوک ، تهوع های رو به ازدیاد و استفراغ خونی، جزئی از گزارش های هر روزه ای بود که از طریق برخی از زندانیان امنیتی به بیرون از زندان راه می یافت. همچنین در این خبرها آمده بود که برخی از عالی ترین مقامات مذهبی خواستار ضبط فیلم و صدا از استاد شده اند و ماموران اداره ضد ادیان نیز در احضار شاگردان استاد بر این موضوع صحه می گذاشتند. مقارن با این اخبار در بیرون از زندان اوین بدترین و بی سابقه ترین تبلیغات منفی و ناجوانمردانه ترین روشهای تخریب شخصیت و ترور روانی از طرف ادارۀ ادیان شدت گرفته بود. اقدام همزمان از طریق سایتهای اینترنتی ،وبلاگها و مطبوعات. محدودۀ تخریب دیگر فقط شامل استاد نبود .انواع دروغ ها و تهمت ها در قالب مسائل شخصی ، خصوصی و خانوادگی به استاد و بعضی از شاگردان و همسر وی روز به روز بیشتر می شد . انواع مسائل بسیار خصوصی، شخصی و خانوادگی افراد، طی احضار آنان به اداره ضد ادیان، طرح می شد. به احضارشدگان اطلاعات متناقض و شتابزده ای داده می شد . مأموران احضارکننده خبر از حکم اعدام به دلیل داشتن اعتقادات غیراسلامی دادند . در جلسات احضار انواع نسبتهای دروغ به استاد داده می شد و از احضارشدگان درخواست می شد تا این مطالب را در سطح پیروان و در سطح جامعه مطرح کنند . آنها می گفتند که حتی در صورت آزادی موقت ، حکومت به استاد اجازۀ سخنرانی نمی دهد . او نباید بنویسد و یا با مردم حرف بزند ، حق ارتباط داشتن با شاگردانش را ندارد و حق خروج از کشور را هم نخواهد داشت . به تدریج تهدید بر افشای مسائل خانوادگی افراد، و یا تهدید به دستگیری و زندان، بعنوان اهرمی برای فشار آوردن به شاگردان استاد جهت اعتراف سازی و سندسازی در راستای محکوم کردن ایلیا به امری عادی تبدیل شد. انگار قرار بود تهاجم از حیطه افراد به ترور شخصیتی خانواده ها هم سرایت کند غافل از آنکه پاسخ هر سلام، علیک است. ترور شخصیت استاد از طریق جاعلانه ترین و حقه بازانه ترین بولتن های ویژه برای برخی از مقامات که مخالف این برخورد بودند ، آخرین درها (نمایندگان مجلس، مقامات عالی قوه قضائیه و...) را نیز بروی شاگردان و پیروان استاد بست . اداره ضد ادیان طی یک اطلاع رسانی شتابزده و ناشی از وحشتِ آشکار شدن حقایق و بر ملا شدن خطاها و جرایم ماموران خود، از بعضی از مسئولین خواست با شاگردان استاد ملاقات نکنند. البته پیش از زندان و در زمان آزادی هم ، ملاقات با استاد گناهی بسیار بزرگتر شمرده می شد چون ممکن بود حتی افراد شاخص در سحر کلام و قدرت فهم و شعور او قرار گیرند. در محافل مختلف امنیتی و فر هنگی استاد ایلیا«میم» بر اثر تبلیغات و تزریقات اداره ضد ادیان بعنوان خطرناک ترین و جنجالی ترین پدیدۀ اجتماعی معرفی می شد؛ کسی که به هر قیمتی باید بی اعتبار و بی آبرو شود تا نفوذ و جذابیت خود را برای مردم و جوانان از دست دهد. آنطورکه بعضی از مسئولین گفتند، استاد فردی بسیار خطرناک برای اسلام و نظام اسلامی معرفی شده بود با تهمتهای عجیب و متعدد. احضار شاگردان به اداره ضد ادیان شدت گرفت . در این احضارها (که در موقع لزوم گزارشات مکتوب آن منتشر خواهد شد) تلاش می شد که با استفاده از انواع روش های شستشوی مغزی ،جنگ روانی و ترور شخصیتی ،ارتباط و علاقۀ افراد نسبت به استاد قطع شود و چهره ای دروغین و جعلی از ایشان ارائه گردد . در همین زمان، حرکت دیگری در میان برخی از پیروان استاد شروع شد . حرکتی بامحور واکنش آینه ای به اداره ضد ادیان، به این ترتیب که هر کاری که با ما بکنید همان کار را با شما انجام می دهیم . مقابله به مثل با منافقان و ظالمان. بنابراین حرکتی در دفاع و حمایت همه جانبه از استاد ایلیا «میم» آغازشد که روز به روز در حال افزایش است . و نوشتن این متن کوتاه خود یکی از قدم های روشنگرانه و افشاگرانه بر علیه منافقان مسلمان نما و القاعدۀ فرهنگی است که بر عرصه های بسیاری از اندیشه و معنویت و فرهنگ سرزمین ما چنگ انداخته است . از چند ماه پیش اخباری از بخش ویژه 209 به گوش می رسد که استاد تحت انواعی از فشارها و شکنجه های جدید قرار دارد تا آنطور که گفته شده، به درخواست جمعی از عالی ترین مقامات مذهبی فیلمی از استاد تهیه شود که ایشان در آن به محکوم کردن خود بپردازد. ظاهراً این خود محکوم سازی بعنوان یکی از شرایط عدم برخورد شدید اداره ضد ادیان با پیروان و شاگردان استاد و جلوگیری از حبس سنگین و اعدام بعضی از نزدیکان ایشان ذکر شده است. تاکنون گزارش تائید شده ای از اجرای قطعی چنین طرح جنایتکارانه و ضد بشری به دست ما نرسیده است اما به دلیل انطباق آن با عملکرد بی رحم ترین و ضد انسانی ترین پلیس مخفی های تاریخ یعنی گشتاپو و در زمان امروز، شباهت آن به عملکرد تروریست های القاعده در عراق که هنر آنها در سر بریدن و شکنجه در جلوی دوربین است و مهم تر از همه اینکه چنین طرح هایی به نام اسلام و قرآن و حکومت اسلامی انجام می شود، در صورت تائید این گزارش که می تواند برای همه جهان تکان دهنده باشد، پیروان استاد انصراف خود را از هم دینی با القاعده فرهنگی و تفتیش گران اداره ضد ادیان رسماً و آشکارا اعلام خواهند کرد. در صورت ظلم و ستم و خفقان بیشتر و بسته شدن همۀ راهها ، ما مرگ را بر زندگی ذلت بار ترجیح داده و در اعتراض به این ظلم و ستم جنون آمیز... در تاریخ 11/6/86 قطعاتی از یک فیلم ساختگی به همراه اصل فیلم، بعنوان حرکتی افشاگرانه، از طرف یکی از دست اندکاران تهیه این فیلم به بیرون از محفل اداره ضد ادیان راه پیدا کرد که با واکنش متقابل بعضی از شاگردان روبرو بود . آنها نیز همین کار را با بعضی از افراد مورد احترام اداره ضد ادیان انجام دادند (که ذره ای منتشر شد و خروار آن هرگز انتشار نیافت) و به همین دلیل این موج عملیات جعل و مونتاژ هم عقیم ماند . در فیلم مونتاژ شده توسط اداره ضد ادیان، ایلیا می گوید «من قصد تصرف حکومت و تصاحب نظام اسلامی را داشته ام...» بعد فیلم قطع می شود و جمله ای دیگر . در حالیکه اصل این فیلم در دسترس اعضاء مرکزی ال یاسین قرار دارد که در صورت لزوم در سطح شبکه های ماهواره ای پخش می شود . جملۀ کامل در فیلم اصلی اینطور است :« شما از من می خواهید که بگویم من قصد تصرف حکومت و تصاحب نظام اسلامی را داشته ام . نیت من ... » جمله «شما از من می خواهید که بگویم» حذف شده و فقط قسمت دوم آن آمده است بنابراین نقل قول به اصل قول تبدیل شده. بعد از اطلاع اداره ادیان از وجود اصل این فیلم در خارج از زندان، بکارگیری حقۀ مونتاژ نیز که بسیار پیشرفته تر از محصول کار اراذل و اوباش تهیه شده بود ، موقتاً متوقف شد . در حال حاضر نزدیک به چهل اثر از استاد رام الله که برگردان سخنرانی های اوست توقیف شده است . تنها اثر منتشر شده مربوط به سخنرانی های 23 سالگی (مربوط به یازده سال پیش ) استاد می باشد (به زودی دیگر آثار استاد نیز منتشر خواهد شد). در کنار این آثار ،بیش از دویست پروژه تحقیقاتی که مستقیماً یا با واسطه توسط ایلیا «میم» برنامه ریزی و راهبرد شده است نیز در توقیف قصابان اندیشه و فرهنگ و معنویت قرار دارد . نویسندگان ،سخنرانان ،محققان و مدرسانی که همگی مستقیم یا غیرمستقیم توسط استاد آموزش دیده اند ،عملاً قادر به بروز توانمندی ها و قابلیتهای خویش نیستند زیرا اجازه برگزاری هیچ گونه جلسه ای به آنها داده نمی شود. صرفاً به جرمآنکه این سخنرانان و مدرسان توسط استاد یا زیر نظر ایشان آموزش دیده اند و به هر شکل منتسب به او می باشند. ماموران و مسئولان اداره ضد ادیان مدتهاست که عدم مراجعه و مکاتبه با مسئولین و مراکز داخلی و خارجی (بویژه عدم مراجعه به مقام معظم رهبری، بازرسی رهبری و مجمع تشخیص مصلحت نظام) را شرط آزادی فوری استاد ایلیا «میم» و بسته شدن کامل پرونده امنیتی وی اعلام کرده اند علی رغم این درخواست موذیانه و مشکوک، امروز ما، جمعیت ال یاسین، بزرگترین جمعیت فرهنگی و معنوی ایران، به نام خدا از رهبر عزیز و فرزانه خود و از همه رهبران و دلسوزان اسلام و مسلمین می خواهیم به ظلم ها، بی عدالتی ها، دروغ ها، جعل ها، به تفتیش عقاید و به اسارت معلم محبوب ما پایان دهند و اجازه ندهند که به اسم خدا و به نام اسلام و قرآن، به نام حکومت اسلامی و حاکمیت اسلامی، بدترین و بی سابقه ترین ظلم ها و سوء استفاده ها، انجام شود. ما جمعیت ال یاسین ، متشکل از جوانان مسلمان و شیعه ، وفاداری خود را همچون یازده سال گذشته به نظام اسلامی و حاکمیت اسلامی و رهبر عزیز و فرزانه مان حضرت آیت الله العظمی خامنه ای ، اعلام نموده و با عزمی راسخ فریاد می زنیم که ما سربازان قرآن ایم و در هر شرایطی از نظام اسلامی که مبتنی بر قرآن است حمایت می کنیم . و سلام بر بندگان صالح خداوند جمعی از شاگردان و دوستداران استاد ایلیا «میم» رام الله -------------------------------------------------------------------------------- [1] استاد ایلیا «میم» رام الله در مناطق مختلف و برای طیف های مختلفی که ایشان را می شناسند دارای اسامی متعدد بوده اند. پیمان فتاحی، محمد مسیح موسوی، کورش آریانژاد، ایلیاهو هناوی، داود عبد الحی از جمله این اسامی است. طی سالهای گذشته استاد به اسم ایلیا «میم» در سطح جامعه و در میان پیروان خود شناخته شده اند و به همین نام نیز از ایشان یاد می شود. [2] آیه 45 سوره ابراهیم
بعد از شايعات و دروغ سازي ها و جعلياتي كه ادارۀ اديان بطور مستقيم و ازطريق واسطه ها و نفوذي هاي خود در بارۀ استاد منتشر كرد تصميم گرفتم اين شايعات را در كنار واقعيات و تجربيات چند ساله ام تجزيه و تحليل كنم تا بدانم استاد كيست و ارتباط من با او چيست ؟
از فرض اول شروع مي كنم كه با همۀ زندگي ام مي توانم از آن دفاع كنم . يعني ازچيزي كه حقيقتش مي دانم تا آنچه با هزار دليل مي دانم دروغ و جعل واقعيت است.
فرض اول : او يك روح بزرگ است . يك پادشاه است . البته منظور من از پادشاه يك شاه به معناي مرسوم آن نيست .يعني فردي كه در اين دنيا كاخ دارد ، تاج دارد و غيره . بلكه منظورم از پادشاه آسماني ، يك روح بزرگ است . روحي از خداوند همانطور كه خداوند وعده داده است هر كس را كه بخواهد از روح خود برخوردار مي كند و اين وعده در همۀ كتب مقدس وجود دارد . من استاد را فردي بسيار خارق العاده و استثنايي مي دانم كه با وجود آنكه خودش در اين باره ادعايي ندارد و مدام مي گويد « من بنده و خدمتگزار خدا هستم و انساني مثل بقيه هستم » اما هزاران تجربه ، نشانه ، اتفاق ، رويا و دريافت كه در اين سالها توسط اين همه انسان گزارش شده است با قدرت تمام و با استحكام كامل ثابت مي كند كه او يك روح بزرگ است . آيا اگر همۀ جن و انس جمع شوند مي توانند اين همه نشانه ها ،روياها و اتفاقات را تا اين حد دقيق و به هم وابسته بوجود بياورند.
من دهها گزارش منتشر نشده در باره استاد خوانده ام و از شاهدان شنيده ام ، چون كار من همين است . بارها گزارشات مستند را ارزيابي كرده ام و هر گونه شك و ترديدي را رديابي كرده ام و بعنوان يك وظيفۀ كاري ، به دنبال حقيقت موضوع بوده ام . اگر همۀ چيزهايي كه من ديده ام و شنيده ام ، شايد اگر خيلي ها مي دانستند مي گفتند كه استاد خداست اما خود ايشان بارها و بارها اين گونه تصورات را در من و دوستان ديگر خرد كرده اند . من او را يك پادشاه آسماني مي دانم . فردي كه از قدرت و شعور خدايي و از نيروهاي آسماني برخوردار است . كسي كه امروز هم واجد همين توانايي هاست و البته تا امروز خودش چنين موضوعي را اعلام نكرده است بلكه بارها گفته است اگر قرار باشد من بت شوم خودم را هر طور كه شده مي شكنم و محكوم مي كنم .
همۀ ما، كساني كه استاد را مي شناسيم مي توانيم دهها دليل و نشانه را ذكر كنيم كه اثبات مي كند اومانند معدني از جواهرات است و آخرين نشانۀ ما اين است كه او كماكان زنده است و واجد همۀ آن شعورها و توانايي ها . و اين گوي و اين ميدان ، اگر كسي شبيه به اوست يا شبيه او مي تواند يا مي داند ، به ميدان بيايد تا ما او را روح بزرگ بناميم . اما مطمئناً اگر در همۀ اين سالها چنين كسي بود بايد نشاني از او پديدار مي شد ، كه نشد . آنچه براي من و بسياري از شاگردان استاد مسلم است اين است كه او بزرگترين معلم عصر ما در علوم باطني است و ما براي جزء به جزء اين حرفها خروارها دليل و نشانه و سند و تجربه داريم . بر خلاف بعضي از دوستان افراطي كه استاد را خداوند مجسم مي دانند من چنين اعتقادي ندارم بلكه او را انساني بزرگ و يكي از استثنائات مي دانم . انساني كه مثل همۀ ما محدوديت ها و ويژگي هاي انساني را دارد اما در موارد بسياري نشان داده است كه مي تواند فراتر از اين محدوديت ها حركت كند و آنها را در هم بشكند .من بر خلاف اين دوستان استاد را خدا نمي دانم چون بارها و بارها جنبه هاي انساني او را ديده و تجربه كرده ام . از طرفي خود استاد صريحاً و مؤكداً چنين چيزهايي را در بارۀ خود رد كرده اند و تأكيد ايشان در همۀ اين سالها اين بوده كه من تسليم و خدمتگزار خداوند هستم . من استاد را حلول خداوند در جسم انساني نمي دانم . اين را خود ايشان هم رد كرده اند اما با صدها نشانه و تجربه مطلقاً مطمئنم و بلكه آنرا زندگي و تجربه كرده ام كه او حامل روح خدا و برخوردار از روح خداست .
فرض دوم: اين است كه استاد حلول خداوند در جسم انساني و تجسم كامل خداست .بعضي از دوستداران استاد چنين عقيده اي در بارۀ او دارند اما همانطور كه در بيان فرض اول گفتم ، اين موضوع بارها و بارها از جانب خود استاد رد شده است . از طرفي براي ما مسلم است كه استاد هم يك انسان است با همان محدوديت ها ،ويژگي ها و مسائل زندگي انساني مي خورد ، مي خوابد ، مي خندد ، گريه مي كند، دعا مي كند ، گناه كرده است . تجربه هاي قبلي معمولي و عادي داشته است . با احترامي كه براي اين دوستان قائل هستم اما يافتۀ آنها را درست نمي دانم زيرا برحسب نشانه ها و تجربه ها نيست . ما كارهاي بزرگي از استاد ديده ايم كه مطمئن هستيم جهان امروز ظرفيت شنيدن بسياري از آنها را ندارد . طوري كه اگر تحت فشار قرار بگيريم مي دانيم بايد تقيّه كنيم و حتي بنابر نظر استاد انكار كنيم اما همان شعور خارق العاده و قدرت عظيمي كه در دعا و كلام ايشان است نمي تواند دليلي باشد بر قدوسيت و الوهيت ايشان . ضمن اينكه خود استاد بارها گفته اند كه من قديس نيستم و آواتار نيستم. ايشان خودش گفته است كه بارها گناه كرده است . مذهب را چندان رعايت نكرده و هكذا . چطور چنين فردي مي تواند قدوس باشد . د ر زماني كه اصلاً بحثي از انكار در ميان نبوده و اين موضوع براي آينده مطرح شده است ، خود استاد چنين فرضياتي را صريحاً رد كرده اند . آيا همين دليل كفايت نمي كند كه اين فرض درست نيست . اگرعاقلانه و منطقي به موضوع نگاه كنيم با وجود همۀ بزرگي استاد ، مي توانيم دهها دليل در رد اين فرض مطرح كنيم كه استاد حلول خدا در جسم انسان است . اگر اينطور است چرا سن استاد تغيير مي كند ،چرا غذا مي خورد ، چرا وزن او پايين و بالا مي رود ، چرا همسر و فرزند دارد ، چرا گريه مي كند و مي خندد ،چرا بارها توبه و استغفار كرده ، چرا دعا مي كند ، چرا سجده و تعظيم مي كند، و دهها چراي ديگر . اساساً بنياد تعليمات استاد لااله الاالله است و آن تسليم به خداست . بنابراين خودِ اين فرض در برابر همۀ تعليمات استاد قرار دارد و متناقض با همۀ تعليمات اوست . اين همان اعتقاد خطرناكي است كه استاد بارها گفت كه اگر اين انديشه شكل بگيرد به هرروشي دست خواهد زد تا خود را محكوم كند . من نمي توانم بپذيرم كه استاد واجد كن فيكون است و هر چه بگويد فوراً اتفاق مي افتد .بلكه معتقدم كه دعاهاي استاد مستجاب مي شود و صدها بار چنين چيزي را ديده ام . معتقدم پيش بيني او از آينده بسياربسياردقيق است و همين باعث آن گمان مي شود كه كلام او كن فيكون است يعني چيزي كه مخصوص خداست . اين حرف برخلاف قرآن است . يعني چيزي كه استاد در همۀ اين سالها تأكيد كردند هر چه با آن موافق نبود بدانيد انحراف است . در قرآن و كتابهاي ديگر ما به تكرار با اين آيات برخورد مي كنيم كه خداوند روح خود را به « هر كس» كه بخواهد مي دهد( دقت كنيد به هر كس كه بخواهد نه هر كس كه ما فكر مي كنيم مي دهد) .خداوند نور خود را به هر كس كه بخواهد مي دهد . خداوند هر كس (هر كس) را كه بخواهد از رحمت خود برخوردار مي كند . خداوند به هر كس كه بخواهد فيض خود را مي بخشد .نمونه هاي متعددي را مي توان در سطوح مختلف در همين زمان يا در طول تاريخ برشمرد كه داراي چنين امكاني بوده اند اما در قرآن يا كتب مقدس ديگر ما كسي را نداريم كه تجسم كامل خدا يا آواتار باشد . از طرفي ما در قرآن مقولۀ پيامبر يا امام هم داريم اما همين مفهوم را هم استاد در بارۀ خود بارها به صراحت رد كرده است .
فرض سوم : اين است كه استاد يك متفكر بزرگ و يك معلم بزرگ تفكر است .ما بارها توان خارق العاده و حيرت آور تفكر استاد را ديده ايم و مي دانيم او روش هاي بديعي را درحوزۀ دانش تفكر ابداع كرده است . انواع روش هاي تفكر توسط خود استاد طراحي و عرضه شده است . در پاسخگويي به سوالات جوابهاي بسيار هوشمندانه و خردمندانۀ او را شنيده ايم . گاهي ورود او را كه بيشتر مانند ناخنك زدن بوده به بعضي از مناظره ها ديده ايم . اكثر ما ديده ايم كه او چطور از زاويه هاي مختلف و بديع به موضوعات نگاه مي كند و از بالا مسائل را مي بيند .تأكيد چند سالۀ او مبني بر يادگيري تفكر و سوال سازي را در خاطر داريم اما اين دلايل ، به نظر من باعث نمي شود كه استاد را در اين وجه از شخصيت اش محدود و متوقف كنيم . اينكه استاد فقط يك متفكر بزرگ است قسمتي از واقعيت است اما هزاران نشانه و تجربه ديگر كه ارتباط با يك متفكر ندارد را چطور بايد توجيه كنيم . وقتي به آثار مكتوب استاد نگاه مي كنيم يا وقتي او را در كنار بزرگترين متفكران جهان و تاريخ – افرادي نظير افلاطون ، ارسطو و داوينچي – قرار مي دهيم و زندگي آنها و تفكرات و محصولات آن را با هم مقايسه مي كنيم مي بينيم كه او يكي از بزرگترين متفكران محسوب مي شود اما هزاران رويايي كه افراد در بارۀ استاد ديده اند، صدها گزارش كه در بارۀ توان خارق العادۀ او هست و تجاربي كه اكثر ما از آن خبر داريم و بعضي از ما خود ازشاهدان و تجربه كنندگان بوده ايم ، را بايد چكار كنيم . اگر استاد يك متفكر بزرگ است پس چگونه در حوزۀ معنويت تا اين حد اثر گذار است ؟ اگر استاد صرفاً يك متفكر بزرگ است، توانايي بي نظير و احاطۀ فوق العاده او در علوم باطني را چه بايد ناميد ؟
فرض چهارم :يك انسان بسيار عادي مثل همه كه هيچ فرقي هم با بقيه ندارد.
اين فرض خيلي جاي بررسي ندارد چون در همۀ اين سالها ما چيزهايي از استاد ديده ، شنيده و تجربه كرده ايم و اثراتي از او بجاي مانده كه تاكنون و هرگز از هيچ انسان عادي بوجود نيامده .من قبول دارم كه استاد يك انسان است اما اگر دچار فراموشي كامل هم بشوم نمي توانم قبول كنم او يك انسان عادي مثل همه است چون به محض اينكه با او برخورد كنم همان لحظات اوليه كافيست تا بدانم كه اين نمي تواند درست باشد . بنابراين اگر همه چيز را هم فراموش كنيم يا خود استاد انكار كند باز هم با اولين برخورد و تجربه اين نتيجه حاصل مي شود. بله، استاد يك انسان طبيعي است كه طبيعت حقيقي او كه همانا روح الهي است بروز كرده است.
فرض پنجم : بسياري از دشمنان گفته اند استاد شيطان است . آنها هيچ كدام از واقعيت هاي زندگي استاد و هيچ كدام از هزاران محصول و تجربه و دريافت اين همه انسان را انكار نمي كنند بلكه فقط جهت آن را تغيير مي دهند . از نظر آنها استاد خود شيطان است كه بصورت انسان درآمده است . آنها قدرت هاي خارق العادۀ استاد را ديده اند ، تخليه هاي روحي و خروج روح ها را ديده اند ، قدرت شفاگري عظيم استاد را ديده اند ،توانايي بي نظير او را در پاسخگويي به سوالات و احاطۀ حيرت انگيز او را در علوم باطني و روش هاي تفكر بارها و بارها ديده اند اما مي گويند قدرت او قدرت شيطان است و فقط شيطان مي تواند چنين كارهايي بكند . آنها قدرت استاد را در جذب مردم و جوانان مخصوصاً جذابيت فوق العادۀ او را در جذب و برقراري ارتباط با اقشار غيرمذهبي و خداگريز را قبول دارند و ديده اند كه او چگونه و با چه قدرتي مردم را با خدا پيوند مي دهد . اما همۀ اين جذابيت ها را ، جذابيت شيطان مي دانند . آنها مي گويند درست است كه استاد مردم را به خدا برمي گرداند اما آنها را از شريعت خدا و از مذهب محروم مي كند بنابراين معنويت بدون شريعت را آموزش مي دهد و اين خودش يكي از روش هاي شيطاني است . اين عده مي گويند شياطين و جنيان و ارواح شيطاني بسياري در ركاب استاد هستند كه شرايط را براي او آماده مي كنند و با او در كارها همكاري دارند. از نظر اين هويت شيطان پندار ، حتي آموزش كلام خدا توسط استاد، حتي توصيه هاي اخلاقي عالي او به پيروان و حتي دروغ نگفتن و تأكيد بر راستي و درستي همه حقه هاي شيطاني هستند . اينها مي گويند چون استاد خودِ شيطان است پس مي تواند موقتاً و بعنوان يك حقه ، روح هاي شيطاني را از مردم براند به همين دليل افرادي كه او را مي بينند بعداً از تجربه هاي معنوي و حالت زندۀ معنوي حرف مي زنند .
تحليل هاي كوبنده و قدرتمند زيادي بر اين فرض و ديگر فرض هاي مشابه وارد است . اگر اينطور است پس اين همه انسانهاي بزرگي هم كه در تاريخ اين كارها را كرده اند و عين محصولات و رفتارهاي استاد را داشته اند را هم بايد شيطان فرض كنيم . اين چطور شيطاني است كه نتيجۀ هر برخورد با او، نتيجۀ اين همه ديدارها و ملاقاتهايش ، نتيجۀ تعليماتش فقط يك چيز است : نزديك شدن به خدا . اين چطور شيطاني است كه همۀ تعليم او لااله الاالله است . در حالي كه مي دانيم همۀ تعليم شيطان چيزي غير از نقض توحيد نيست .اين چطور شيطاني است كه پيوسته و عملاً ما را به دانايي و نور آگاهي دعوت كرده ،چون شيطان فقط در حوزۀجهل است كه مي تواند باقي بماند. اين چطور شيطاني است كه اين همه انسان را به خدا و كلام خدا پيوند زده ... از طرفي اينگونه تهمتها هميشه و در طول تاريخ به انسانهاي بزرگ وارد شده است . مسيح در بين اكثر همشهريان خود بويژه در بين علماء و بزرگان يهود به شيطان و روح شيطاني معروف بود . در كنار مسيح ، بزرگان بسياري را مي توان نام برد كه با همين اتهام و برچسب روبرو بوده اند.
پاسخ من به اين دشمنان اين است : اگر شيطان اين است كه من مي شناسم و تجربه كرده ام ، اگر شيطان اين است كه مرا به تجربۀ حضور خدا برده است ، اگر شيطان اين است كه مرا مشتاق و جوياي خداوند كرده و خدا را به زندگي ام وارد كرده است ، اگر شيطان اين است كه من همۀ نور و روشنايي زندگي ام را به واسطۀ او تجربه كرده ام پس هزاران سلام و درود بر اين فرد و همۀ زندگي ام فداي او .
فرض ششم : اين فرض را مي توان جنون آميزترين و نامعقول ترين فرض ممكن دانست . تا دهۀ شصت روش مشترك دستگاههاي اطلاعاتي در اكثر كشورها براي برخورد با معلمين معنوي ، فقط يك چيز بود :ترور شخصيت و تخريب چهره . محور اين ترور و تخريب اين بود كه دستگاههاي اطلاعاتي با هر روش ممكن از طريق شايعه سازي ،مدرك سازي ،مونتاژ فيلم و جعل اسناد تلاش مي كردندكه با معلمين بزرگ معنوي اين كار را بكنند تا از ديدگاه خودشان ضريب امنيتي جامعه را بالا ببرند. اتهاماتي مانند فساد اخلاقي ، كلاهبرداري ، سوء استفاده ، سوء نيت ، جاسوسي ،طراحي توطئه و غيره ازعناصراصلي اين روش تخريب بود . تقريباً همۀ اساتيد بزرگ يا هر فرد مشابه ديگري كه كمي در سطح جامعه مي توانست موثر باشد ،تحت اين پروژۀ اطلاعاتي (تخريب شخصيت و ترور رواني ) قرار مي گرفت . اشو راجنيش ،كريشنا مورتي ، ساتيا ساي بابا ، دالايي لاما ، ماهاريشي و بسياري از اساتيد و بزرگان ديگر تقريباً در اكثر سالهاي زندگي خود با امواج گستردۀ اين اتهامات روبرو بوده اند . اشو به اتهام فساد اخلاقي و انواعي از اتهامات مالي و اخلاقي و سياسي اخراج شد . صدها شايعه در بارۀ ساتيا ساي بابا به عنوان شعبده باز ، كلاهبردار ، شياد و همجنس باز طراحي و در سطحي گسترده در هند ، آمريكا و ديگر كشورها پخش شد . در بارۀ مجموعۀ اتهاماتي كه به هر يك از اين افراد وارد شده است و براي هر يك از اين افراد مي توان كتابي قطور نگاشت . در يكي از آمارهاي اطلاعاتي ارائه شده در ايالات متحدۀ آمده است كه فقط تا سال 1987 شانزده فيلم تخريبي (با تكيه بر مونتاژ و صحنه سازي ) در بارۀ بعضي از معلمان معروف هندي در آمريكا ، توسط موسسات وابسته به دستگاههاي اطلاعاتي آمريكا ساخته و در سطح پيروان عرضه شده است . بيشترين فيلم ها به ترتيب در بارۀ اشو راجنيش ،ساتيا ساي بابا ، ماهاريشي و كريشنا مورتي است . همچنين دولت چين طرح مشابهي را در بارۀ دالايي لاما و بعضي از لاماهاي معروف تبتي اجرا كرده است .
البته سالهاست كه از اين گونه پروژه هاي تخريبي خبر جديدي منتشر نشده است چون در واكنش به اين طرح پيروان اين معلمان بزرگ نيز دست به كار شدند و مونتاژهاي جديدي در بارۀ شخصيتهاي اصلي و كليدي جبهۀ مهاجم توليد شد . اين مونتاژهاي متقابل صرفاً به فيلم محدود نمي شد بلكه تحريف سخنان و تحريف واقعيات مربوطه هم در برنامۀ كار قرار گرفت . با بوجود آمدن روش هاي پيشرفتۀ كامپيوتري (مانند فتوشاپ و غيره ) و دسترسي عامۀ مردم به اين روش ها ،عقب نشيني تقريباً همزمان در اين زمينه ، از طرف اكثر دستگاههاي اطلاعاتي صورت گرفت و پروژۀ مونتاژ و تخريب شخصيتي مستقيم متوقف شد . واكنش متقابل پيروان مي توانست با همۀ شخصيتهاي كليدي نيروي مقابل همان كاري را بكند كه آنها با معلمان محبوب ايشان انجام داده بودند .
بعد از اين آگاهي عمومي ، حمله هاي تخريبي و ترورهاي شخصيتي شكلهاي پيچيده تر و جديدتري بخود گرفت .روش هايي مانند ترديد زايي ،ايجاد سوالات مخرب ،ابهام سازي و ديگر روش هاي جنگ هاي تبليغي و جنگ رواني .
اما در بارۀ استاد چه گذشت . دشمنان استاد ، در زماني كه استاد در اسارت و زندان بود ،سعي كردند از طريق روش هاي مختلف تخريب شخصيت ، نسبتهايي مانند ديوانگي ، اختلال رواني ،كلاهبرداري ،دروغ گويي و سوء استفاده را به استاد وارد كنند . و ما بلافاصله به قرآن مراجعه كرديم و ديديم به همۀ بزرگان تاريخ و با همۀ منتخبان خداوند چنين رفتاري صورت گرفته است . قرآن پر است از اين مثال ها ، از اتهاماتي كه به منتخبان خداوند وارد شده است : اتهام ديوانگي ، دروغگويي ، ساحري ، قدرت طلبي و غيره . به وقايع همين عصر را نگاه كرديم و ديديم دستگاههاي اطلاعاتي با اكثر بزرگان معنوي همين كار را كرده اند. به سالهاي گذشتۀ ايران نظر انداختيم ، ديديم با بسياري از شخصيتهاي اثرگذار همين طور رفتار شده است . و به بزرگان باطني گذشته ، به منصور حلاج ،به محي الدين ابن عربي (خاتم العارفين) ،به شمس تبريزي ، به مولانا ، به حافظ و بسياري از بزرگان نگاه كرديم ،ديديم براي آنها هم عيناً همين اتفاقات افتاده است . اين برچسب و اين فرض بقدري متناقض و كج و معوج است مثل اينكه بگوييم چيزي به نام دريا وجود ندارد . دريا فقط يك سراب است كه در يك صحرا براي بيننده رخ مي دهد . بله ممكن است در بيابان با پديدۀ سراب روبرو شويم اما اگر هزاران نفر در اين دريا شنا كردند و شنا ياد گرفتند ، اگر هزاران نفر از اين دريا و در اين دريا صيد ماهي و مرواريد را آموختند ، اگر هزاران تجربه از اين دريا داشتيم ، اگر هر كدام از ما در خانه هايمان منبعي بزرگ از اين آب شفابخش دريا داشتيم ، آيا آنوقت هم مي شود گفت كه اين دريا فقط يك سراب است و همه چيز دروغ است . آيا دراين عصر و اين زمان مي توان حتي يك كودك چهارساله را هم با اين فرض متناقض و بسيار معيوب قانع كرد . فرض مي كنيم آن دريايي كه اين همه سال تجربه اش كرديم ، فقط سراب بود ، در بارۀ اين ماهي هايي كه گرفته ايم ، در بارۀ اين مرواريد ها ، در بارۀ آن همه تجربۀ مستقيم ، در بارۀ آنهمه تجربۀ شهودي ، در بارۀ آن بارانهاي رحمت كه هنوز از آن خيس هستيم ، در بارۀ اينها چه مي توانيم بگوييم ؟
ما در برابر كوهي بسيار بزرگ و نوراني قرار گرفتيم و حالا چند نفري كه در بين مردم ايران و جهان مشهور به دروغگويي ، حقه بازي و جعل و تزوير هستند آمده اند و مي گويند اين كوه بزرگي كه مي گوييد هيچ نوري ندارد . در قدم دوم مي گويند اصلاً اين كوه بزرگ نيست بلكه يك كوه معمولي است . بعد مي گويند اصلاً اين كوه نيست بلكه يك دره و سياه چال است . آيا در عصر ما دروغي بزرگتر از اين ممكن است مطرح شده باشد ؟
به نظر مي رسد كه هنوز هم ژن هاي عمروعاص ( حقه بازترين عرب در زمان علي (ع) و مشاور معاويه) ، گوبلز (دروغگوترين شخصيت سياسي و اجتماعي تاريخ) و سعيدالصحاف( معروف به گوبلز دوم) فعالند و نوادگان و فرزندان خلف آنها هنوز زنده اند و مانند غده هاي سرطاني ، خود را در پيكر اجتماع پنهان كرده اند . افشاگري در بارۀ دروغ سازان و در بارۀ گوبلزي ها و عمروعاص زادگان اولين دفاعي است كه مي توانيم از حقيقت داشته باشيم . اين اولين قدم مبارز حق در زمان حالاست.
فرض هفتم : توهم توطئه . يك نظريۀ ديگر در بارۀ استاد از جانب يكي از نهادها مطرح شده است . آنها توانمندي ها و ويژگي هاي استثنايي استاد را قبول دارند و آنها هم او را فردي خارق العاده و كم نظير ارزيابي كرده اند . طبق تحليل آنها استاد يك متفكر تمام عيار است و واقعاً اين تحليل اعتراف دارد كه نمي شود كارهاي بزرگ او را انكار كرد . اما آنها اين اتفاقات مختلف را از منظري بسيار بدبينانه و امنيتي نگاه مي كنند . براساس اين فرض استاد يك فرد استثنايي و بسيار توانا و فوق العاده هوشمند و متفكر است كه بعنوان يك ليدر مخفي آمريكا و غرب در ايران سالهاست مشغول فعاليت است . با اين فرض استاد قصد دارد مردم را در عين پيوند به معنويت از دين و شريعت اسلامي باز دارد. او مي خواهد پلوراليزم (تكثر گرايي و تنوع گرايي) ديني را گسترش دهد و معنويت آزاد را ترويج دهد و اينها يعني تيشه به ريشۀ مذهب و شريعت . از اين ديدگاه استاد يك بدعت گذار است و مي خواهد با تكيه بر توانايي تفكري و تخصصي خود در علوم معنوي بدعت ها را به تدريج وارد دين كند . در اين فرض او تا حد بزرگترين و مخفي ترين مبلغ مسيح گرايي (نه مسيحيت گرايي) در كشورهاي اسلامي شناخته مي شود . با اين ديدگاه ، تأكيد استاد بر غيرمذهبي بودنش و بي ابايي ايشان از اعتراف به گناه و ديگر پديده هاي غير مذهبي در بعضي از سخنراني هاي عمومي ،روشي است براي جداسازي معنويت از دين . در اين فرض استاد فردي بسيار استثنايي و فوق العاده شناخته مي شود كه مورد توجه استكبار جهاني قرار گرفته است و توسط آمريكايي ها هدايت مي شود . اين همان فرضي است كه آمريكايي ها سالها پيش دربارۀ اشو راجنيش معلم بزرگ تانترا مطرح كردند مبني بر اينكه راجنيش مهرۀ شوروي سابق در آمريكاست يا مشابه چيزي كه در بارۀ كريشنا مورتي و دالايي لاما مطرح شده است . براساس اين فرضيه بدبينانه امنيتي عدم مخالفت مستقيم استاد با نظام نوعي تاكتيك تلقي مي شود و عدم برخورد ايدئولوژيك ايشان با اصول مذهبي و سنتي هم يك تاكتيك به حساب مي آيد. طبق اين نظر ، استاد قصد تصرف حكومت اسلامي و حتي تغيير در كليۀ كشورهاي مسلمان را دارد. اين فرض مي گويد گسترش قدرت مردمي و راه اندازي تشكل هاي مردمي (ngo ) يك حركت خودجوش نبوده است بلكه برنامه اي طراحي شده از طرف استاد بوده است كه قدم به قدم اجرا شده .
اما اين تحليل و فرض امنيتي كه همه چيز را از پشت يك عينك كاملاً دودي و سياه مي بيند و اولين اصل آن بدبين بودن و به همه شك داشتن است ، تا چه حد مي توانددرست باشد؟ يك زماني مي گفتند آمدن موبايل به ايران يعني سقوط انقلاب و ايران اسلامي . چون مي گفتند آزاد شدن موبايل يعني دسترسي همۀ مردم به وسيله اي مانند بي سيم ، با اين تفاوت كه اين بي سيم در آن واحد مي تواند با همه جا ارتباط داشته باشد و غيره . طبق اين فرض ورود پديدۀ موبايل يك توطئه برضد اسلام و نظام محسوب مي شد . چند سال قبل از آن ، اين گونه نظريه پردازان در مدارقرار گرفتن بعضي ماهواره هاي راديويي و تلويزيوني را نقشه اي براي براندازي كشورهاي اسلامي و در رأس آنها ايران تلقي مي كردند . براساس اين ديدگاه مردم دو گروه هستند ، عده اي متهم هستند و عده اي مجرم . هيچ چيز خوبي در اين دنيا نيست و همۀ خوبي ها ، پوشش هايي هستند براي توطئه هاي شومي كه در دل آنها نهفته شده است . طبق توهم توطئه ، دكتر سروش جاسوس غربي هاست و كسي است كه براي نابودي اسلام و فلسفۀ اسلامي تيشه اي از جنس قلم به دست گرفته است . سعيد حجاريان شكل پيشرفته اي از مسعود رجوي است . آقاي مهاجراني يك مهرۀ انگليسي است و خود آقاي خاتمي كسي است كه با نظريۀ معروفش شانه به شانۀ آمريكايي ها زده است و اسلام را در خطر جدي قرار داده است .در گذشته اين فرض چنين حكم مي داد كه دكتر شريعتي نه اسلامي است نه انقلابي بلكه فردي التقاتي است و اعتقادات محكمي ندارد .
به فرض محال كه استاد چيزي نباشد كه ما ديده ايم ، شنيده ايم ،تجربه كرده ايم و يافته ايم . به فرض محال اين درياي بزرگي كه جلوي چشم ماست و هزاران بار تجربه اش كرده ايم و آثار اين تجربه را با خود داريم فقط يك سراب باشد . به فرض محال اين معدن جواهر يك معدن سنگ باشد و همۀ تعليمات و كارهاي استاد دروغ باشد (كه البته چون همۀ حرفها و كارهاي استاد انعكاس كلام خدا و اسم خدا بوده چنين تعميمي بسياربسيار خطرناك خواهد بود ) . به فرض محال استاد از روح خدا برخوردار نيست و خودِ خودِ شيطان است . فرضاً كه استاد جذام مسري دارد و فرض هاي ديگري كه سالهاست دشمنان استاد سعي در بافتن آن دارند، اما من بازهم و بازهم و بازهم به او عشق مي ورزم و او را با تمام وجودم دوست دارم و او را مي خواهم. او هر كه باشد و هر چه باشد ، من مسير حقيقي زندگي را با او يافته ام و با او طي خواهم كرد . او هر كه باشد ، خدا را دوباره برايم كشف كرده و خدا را به زندگي ام آورده و مرا به تسليم و خدمتگزاري واداشته است . او هركه باشد و هر چه باشد ، معلم محبوب من است ، دوست من است و روح من است . او حتي اگر دشمن من هم بشود ، اگر هزاران بار مرا از خود براند و اگر مرا قطعه قطعه كند باز هم به او عشق مي ورزم و تا ابد به او وفادارم . آيا كسي مي تواند از روح خود جدا شود . او كه با همۀ زندگي ام و با تمام وجودم مي دانم كه روح بزرگ و انساني آسمان وار است روح من است .
معاويون و منافقان سالهاست كه تلاش مي كنند بگويند ايليا چنين و چنان است. آنها هر راهي را كه مي توانستند ، ناجوانمردانه ترين و بي رحمانه ترين راهها را در چند ماهي كه استاد در اسارت حكومت بود رفتند . روش هايي كه حتي سازمانهايي مثل سيا ،كي جي بي (اطلاعات شوروي سابق) ، و سازمان اطلاعاتي اسرائيل و انگلستان هم تابحال انجام نداده اند چون آنها با اينكه هيچ ادعايي هم ندارند و خود را پسرعمۀ پيامبر اسلام ، فرزند علي ، سرباز امام زمان و ولايت مدار نمي دانند ، بلكه خود را انسانهايي عادي و حتي طبق اعترافات خودشان بسيار آلوده مي دانند ، با اين وجود اين نوع رفتارها و عمليات ظالمانه و جنايتكارانه را بيش از حد ضدبشري و ضد انسانيت تلقي مي كنند . ما مي توانيم شبيه رفتارهايي كه مأموران كفتارصفت با ايليا داشتند را در شكنجه گاههاي مخوف معاويه و يزيد ، در شكنجه گاههاي خلفاي عباسي و نيز در اسناد تاريخي گشتاپو و اس اس كه مسئول قتل مخفيانۀ ميليونها نفر و ترور شخصيتي بسياري از بزرگان آن زمان بود ، جستجو كنيم . درزمان امروز اين رفتارها انطباق بسيار دقيقي با عملكرد شكنجه گران طالبان در افغانستان و عملكرد القاعده و بن لادنيزم دارد . مي خواهم فرض را بر اين بگذاريم كه دروغ بافي ها ، سندسازي ها و جعليات ادارۀ برخورد با اديان درست باشد ،فرض كنيم كه استاد مسائل زيادي دارد ، فرض كنيم كه استاد خطاهاي زيادي دارد ، فرض كنيم كه استاد مثل همۀ ما اشتباهات و انحرافات زيادي دارد ،حتي با وجود اين فرض هم او همچنان معلم و سرور و مقتداي ماست . مگر ما استاد را با ذهن دلالانه انتخاب كرديم كه بخواهيم در بارۀ او معامله كنيم ؟ ما او را با روح و قلب خود برگزيديم و تا ابد با او خواهيم بود . مگر ما استاد را بر اساس تبليغات تلويزيوني يا حكومتي پذيرفتيم ؟ ما او را طبق تبليغاتي كه خدا در روح و درون ما به راه انداخت انتخاب كرده ايم و تبليغ خدا حقيقت محض است . مگر او قيمتي از ما گرفته جز اينكه با تمام وجود خود براي خدمت به خدا به نجات ما مشغول بوده است . من فرض محال را براين مي گيرم كه استاد همان چيزي باشد كه حقه بازترين و دروغگوترين موجودات اين زمان يعني باند روباهها و ميكروب ها مي گويند ، فرض را بر اين مي گيرم كه آن چشمۀ زندگاني ، آن چشمۀ شفابخش و روح بخشي كه در اين سالها بارها و بارها از او نوشيده ام و هر بار در اين نوشيدن تواني جديد و نوري جديد يافته ام ، فرض محال را مي گيرم كه اين چشمۀ زندگي ، اين آب شفابخشي كه حتي با وجودي كه ماههاست او را نديده ام ، يك كوزۀ پر از آن آب را دارم ، اين چشمۀ آب نيست و به قول منافقان حقه باز چشمۀ اسيد و آتش است . آيا كفتارها با حماقت و ناداني خود فكرمي كنند كه حتي اگر من چنين فرض محال و دروغي را هم راست بگيرم ، پيوند و وفاداري ام را از دست مي دهم ؟ مطمئن باشيد در خواب هم اين را نمي بينيد چه برسد به بيداري . خداوند او را در روح ما آشكار كرده است كه او كيست . شما كه هيچ ، كفتارهاي بزرگتر و روباههاي پيرتر از شما هم اگر در تمام عمر در گوش ما بخوانند نمي توانند چيزي را كه خدا در روح و قلب ما به ما نشان داده است ، از بين ببرند . خداوند با هزاران دريافت و رويا و تجربه و شهود بر ما آشكار كرده است كه او نجات دهنده و مقتداي ماست . اين نگاه را ما خودمان نساخته ايم كه آن را بتوانيم از بين ببريم . حتي استاد هم آن را براي ما نساخته و بارها ديده ايم و شنيده ايم كه چكاركرده تا اين نگاه و ايمان را بيازمايد و گاهي سعي كرده كه آنرا بشكند . اين نگاه و ايمان را ، اين وفاداري را ، اين پيوند و ارتباط را خداوند به ما داده پس هيچ چيز و هيچ كس ، هيچ حقه و نيرنگي و هيچ حقه باز و نيرنگ بازي نمي تواند آن را از ما بگيرد . اين وفاداري يك پيوند الهي است ، يك بركت و رحمت الهي است پس هيچ كس قادر نيست آن را از بين ببرد . شايد با زور و اجبار به ضرورت مدتي آن را پنهان كنيم و به تقيه كه از بنيانگذار شيعه ، صادق آل محمد (ص) آموختيم روي آوريم اما اگر هم موقتاً پنهانش كنيم قويتر و قويتر مي شود . اي نادان ها حضرات كفتار و حضرات منافق . باز هم مي خواهم فرض بدتري را مطرح كنم . بر فرض كه خدا هم اين رحمت و بركت را از ما دريغ كرده بود و چيزي از درون و در روح و دريافتمان بر ما آشكار نشده بود ، بر فرض محال حرفهاي حقه بازانۀ شما درست بود و استاد انحراف و خطا داشت . خوب مگر اين همه بزرگان تاريخ و اين همه بزرگان اديان مسائل نداشته اند ...
در پايان اين مكتوب يك بار ديگر هم آخرين عزم و عهد و روش خود را اعلام مي كنيم. فرض كنيم همۀ ديدگاههايي كه در بارۀ استاد هست ،حتي آنها كه متناقض همديگر وبر ضد هم هستند درست باشند يا همۀ آنها غلط باشد . فرض كنيم استاد همان چيزيست كه تجربه ها ، نشانه ها، روياها و دريافتهاي ما در اين سالها به ما گفته اند يا اينكه فرض كنيم همۀ تجربه هاي ما دروغ بوده ، همۀ نشانه ها دروغ است ، همۀ روياها دروغ بوده اند ،فرض كنيم كه استاد يك انسان بزرگ است يا روحي از خداوند يا يك انسان معمولي و مثل همۀ ما يا يك كافر و ديوانه و بدعت گذار يا يك شياد يا ليدر آمريكايي ها يا حتي شيطان . من او را با تمام وجودم دوست دارم و به تعليمات او عشق مي ورزم . من دلال نيستم كه ببينم چه چيزي گيرم مي آيد تا پا به ميدان بگذارم و اگر نبود فرار كنم ، من معلم خود را عاشقانه دوست دارم . نه چون خدا يا روح خدا يا انساني بزرگ يا شيطان يا آدم معمولي است. او را دوست دارم چون خوبترين چيزهاي زندگي ام را از او آموختم . او را دوست دارم چون نوراني ترين انديشه ها را از او به يادگار دارم . او را دوست دارم چون او كاشف دوبارۀ خدا براي من است و مرا متوجه خدا و جوياي خدا كرده است . او را دوست دارم چون تسليم به خدا و خدمت به خدا با او برايم معنا گرفت . او را مي خواهم چون او عالي ترين و عميق ترين بشري است كه تا بحال تجربه كرده ام . او را مي خواهم چون عظمت اسم خدا را او به من ياد داد . او را دوست دارم چون با او دوباره متولد شده ام و زندگي من با او و در او معنا دارد . من معلم و راهنماي خود را دوست دارم چون خدابا اوست . به او عشق مي ورزم چون دوست داشتني است . اما مي خواهم بگويم اگر حتي جنون آميزترين و نفرت انگيزترين فرض ها در بارۀ استاد من درست مي بود ،اگر او حتي كافر هم مي بود ، اگر او بر ضد من و دشمن من مي بود ، بازهم او را مي خواهم . باز هم او را دوست دارم . باز هم تا ابد به او وفادارم و تا ابد با او خواهم بود . چند سال پيش يكبار استاد به من گفت تو هميشه با من هستي ... من مي دانم و بلكه با تمام ذرات وجودم مطمئنم كه مقصد او فقط وفقط خداست . اما اگر مقصد او جهنم هم بود با همۀ اشتياق و وفاداريم با او همراه مي شدم چون مي دانستم او در جهنم و براي جهنميان هم طرحي الهي دارد :نجات جهنميان ازآتش پشيماني و محروميت از نور و حضور.
علم تفکر زیرساخت اصلی دانایی و هوشمندی انسان است. از این رهگذر، میتوان آنرا به فرمول ژنتیکی دانایی تعبیر کرد. بعبارتی اندازه و ویژگیهای دانایی افراد ارتباط مستقیمی با ویژگیها و روشهای تفکر آنها دارد. به همان اندازه که تکنولوژی، در تأمین خواستههای انسان و تغییر کیفیت آنها نقش داشته است علم تفکر (جدا از اندازه اطلاعات) میتواند در تحقق هوشمندی و آگاهی انسان مؤثر باشد. درواقع میتوان گفت که علم تفکر تکنولژی هوشمندی و روشهای دانایی است و این موضوع تأثیرات بسیار تعیینکننده و اساسی خود را در حل مسائل (جدای از مقوله اطلاعات) بجا میگذارد...از این دیدگاه، با تحلیل شخصیت معلم بزرگ، ایلیا «میم» به نتایج جالبی برمیخوریم که به نوعی میتواند نمایانگر ابعادی از این تکنولژی هوشمند باشد. روشهای سی و شش گانه تفکر یکی از شاخصترین وجوه تعلیمات ذهنی اوست. آموزشهایی که ذهن انسان را مخاطب قرار میدهد و در جهت تعالی ذهنی و فکری افراد عمل میکند. توانایی استثنایی و حیرتانگیز تفکری او خود بیانگر قابلیت فوق العادهای است که در روشهای سی و شش گانه تفکری وجود دارد.روشهای تفکر خلاق، نشانهشناسی، تفکر قرینهای، موازی، معکوس، مفهومیاب، فرمولساز و ضدفرمول، تفکر همذاتپندار، الگویی و طبیعتاندیشی از جمله این روشها میباشد.اکثر روش های سی و شش گانه، برای اولین بار توسط خود او بیان گردیده است. او بیشترین الگوهای حل مسئله را از سیستمها و ساختارهای طبیعت و کیهان (از اتم، مولکول و سلول گرفته تا ساختار کهکشانها و سیاهچالهها) میگیرد و هر یک از موجودات طبیعت را حاوی الگویی برای حل گروهی از مسائل انسانی میداند. روشهای الگوسازی توصیه شده او عمدتاً مبتنی بر ساختار و عملکرد موجودات طبیعی و روابط میان آنهاست. مفهومیابی تغییرات و استخراج معانی نشانهها و وقایع یکی از کاربردیترین روشهای ایلیا در حل مسائلی است که ظاهراً برای آنها راه حل مجربی وجود ندارد. او معتقد است که مسائل گوناگون با روشهای گوناگون قابل حلاند و نمیتوان همه مسائل ذهنی را به صرف آنکه ذهنیاند با یک روش حل کرد. مثلاً در حوزهای مانند تصمیمگیری او از روشهای تصمیمبینی، تصمیمسازی، تصمیمداری، تصمیمیابی، تصمیمشکنی و تصمیمزایی سخن میگوید و روش تصمیم«گیری» را برای همه انواع تصمیم و انتخاب کاملاً نارسا و ناکافی میداند. او با دوراندیشی خود به زمانها و فواصل بسیار دور از مسئله میرود و احتمالات و امکاناتی را موردنظر و تدبیر قرار میدهد که درحالت معمولی غالباً انسان تنها به قسمتی از آن امکانات ممکن است توجه داشته باشد. نگاه او به گذشته و استخراج درسهایی متناسب با مسائل موجود، چنان است که انگار گذشته حجم متراکم و در دسترسی از فرمولها و روشهای حل مسئله است. هوشیاری او نسبت به وضعیت موجود و زمان حال به قدری زیاد است که به نظر میرسد او به وضع موجود از نظر آگاهی کاملاً محیط بوده و کاملاً از بالا به مسائل نگاه میکند. کاملاندیشی و درونبینی وقایع از نکات شاخص شیوه تفکری ایلیاست.خلاقیت و آفرینندگی در ارائه روشها و راهها و پاسخهای بدیع و استثنایی، ایلیا را به متفکری خلاق و تمام عیّار بدل ساخته است...از دیدگاه یارانش، جواب او به مسائل گوناگون زندگی بشر کامل و همه جانبه است. آموزشهای او ابعاد متعددی دارد بطوری که در زمینههای مختلف زندگی قابل تعمیم است و میتوان از تفسیر آنها در شرایط مختلف به راهحلها رسید. او از همه زاویهها به مسائل نگاه میکند و نگاهش به گونهای است که انگار از بالا همه چیز را میبیند. ممکن است بیشتر انسانها حتی در یک روش درست تفکر دچار مشکل شوند اما او بر روشهای گوناگون و مختلف تفکر احاطه دارد و حتی با مشهورترین متفکران به هیچ وجه قابل مقایسه نیست. او به یک موضوع از همه زوایای ممکن نگاه میکند. تغییرات و نشانهها را به شکلی تفسیر میکند که انگار در حال خواندن متن یک کتاب است و به صداها طوری گوش میدهد که انگار معنی پنهان در آنها را میشنود. نگاهش به چیزها طوری است که به نظر میرسد متوجه درون چیزها است. او به نشانهها توجه خاصی دارد و تغییرات (تغییرات اوضاع) را به دقت معنی میکند، طوری که بین این نشانهها و اتفاقاتی که بعداً میافتد یا در زمان فعلی وجود دارد ولی پوشیده است، رابطه عمیقی برقرار میکند. همچنین برای قبول کردن بیشتر چیزها به نشانهها توجه میکند و بدون وجود نشانهها چیزی را قبول نمیکند. یکی از مهمترین تئوریهایی که ایلیا مطرح کرده است دکترین هماهنگی است. موضوع بسیار پیچیده و پردامنهای که به سادگی بیان شده است. از نظر او هماهنگی، کلید توفیق است و این توفیق، در همه امور تعمیمپذیر است. به عبارتی توفیق یک نظام سیاسی، دینی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، بیش از هر چیز، به اندازه هماهنگی آن با شرایط و مخاطبان وابسته است. از این نظر روشهای پیشنهادی او، اساساً روشهایی غیر مطلقگرا و دینامیک میباشد. در بعضی از جلسات پرسش و پاسخ و جلسات تفکر گروهی او بطرز غیر قابل رقابت و غیر قابل مقایسهای با دیگران، به سؤالات پاسخ داده است و توانایی او در پاسخگویی به سؤالات به هیچ وجه شباهتی با افراد حاضر نداشته است... به نظر میرسد که او یکی از بزرگترین پدیده های شعوری قرن حاضر باشد. این موضوع کاملاً قابل اثبات و امتحان است.
منصورون – فرزندان ایلیا
منبع: اوامر یاسین www
داستاني كه اين روزها در بارۀ استاد مطرح است اين است كه بعضي مي گويند استاد معدن جواهرات است و براي اثبات نظر خود تجربه ها، ديده ها، دريافتها ، شنيده ها و مستندات و شواهد فراوان دارند . بعضي از آنها جواهراتي در كيف ها و جيب ها و خانه هايشان دارند و مي گويند آن را از آن معدن برداشت كرده اند. عده اي مي گويند معدن جواهراتي در كار نيست بلكه آن فقط يك معدن سنگ معمولي است و هيچ چيز خاصي هم ندارد . چند نفر هم كه در همۀ اين دنيا به بدبيني هاي جنون آميز و چشم گل آلود و معيوب معروف اند مي گويند او حتي معدن سنگ هم نيست بلكه يك معدن سنگ هاي اورانيوم است ، به آن نزديك نشويد چون تشعشعات راديواكتيو آن ممكن است همۀ شما را بكشد. آنجا يك جاي بسيار خطرناك است . از آنجا دوري كنيد . آنجا همۀ شما مي ميريد. بعد كه به آنها جواهرات مختلف ، الماس ها و مرواريدها، زمردها و ياقوتهاي بسيار گرانبها و كم ياب را نشان مي دهي مي گويند اينها همه دروغ است. شما توهم زده شده ايد ، شما فريب خورده ايد . بعد جواهرات را در دست مي گيريم آن را با دقيق ترين و قويترين سنگ محك ها محك مي زنيم و مي بينيم بله اين ها همه جواهرات ناب و تمام عيار است ،اما آنها درِ گوش خود را مي گيرند و فقط داد مي زنند اينها همه دروغ است .بعد از مدتي وقتي اينها مي بينند كه انكار اين همه جواهرات و اين درختي كه ميوه هاي آن ،قيمتي ترين و بزرگترين جواهرات اين دنياست ، كاري بسيار مسخره و متناقض است ، مي گويند قبول داريم كه آنجا معدن جواهرات است و آن درخت هم استثنايي است و ميوه هايش جواهرات است اما باور كنيد كه در درون اين جواهرات ،تشعشعات مخرب وجود دارد . اين درخت جواهرات مي خواهد شما را به خود جذب كند و از شما سوء استفاده كند ، مي گوييم او كه خودش بزرگترين و با عظمت ترين سرمايه ها را در اختيار دارد يكي از ميوه هاي آن از هزار سال زحمت شخصي مثل من بسيار پربها تر است . و وقتي مي گويد و پاسخ هاي روشن و محكم را مي شنود دست آخر داد و فرياد راه مي اندازد ،فحاشي مي كند ، توهين مي كند ، هرچه به دهنش مي آيد مي گويد ، سرخود را به اين طرف و آن طرف مي زند ، هر اتهامي را كه بلد است طرح مي كند ، تناقض گويي و آشفته گويي مي كند ، بدون آنكه بداند به اراجيف و پرت و پلا گويي مبتلا مي شود ، دست آخر وقتي روي سينۀ او را مي خوانيم و كارت شناسايي اش را مي بينيم متوجه مي شويم كه مأموريت او ، ضمانت زندگي و حيات اجتماعي او ، مزدي كه مي گيرد و كلاً همۀ زندگي خفت بار و ننگين او در يك مأموريت خلاصه مي شود : هر جا جواهري يافتي آن را زير خاك كن يا در باتلاق بينداز تا كسي آن را نبيند و جذب آن نشود تا بلكه همه جذب خود ما بشوند و جواهرات را از خود ما بخواهند چون ما بايد تنها مغازه اي باشيم كه مي تواند جواهر عرضه كند ، آنهم جواهرات ساخت خودمان نه هيچ كس ديگر . بَدَلي بودنش مهم نيست .بي ارزش بودن اش هم مهم نيست . اين مهم نيست كه با اولين سنگ محك ها ، شيشه بودن آن معلوم شود . چيزي كه مهم است اين است كه همه بايد فقط از ما بخرند پس نبايد بگذاريد هيچ جواهرديگري وجود داشته باشد . هر چه بود همه جا شايع كنيد كه اين جواهر نيست ، سنگ معمولي يا سنگ خطرناك است و دروغي است . اگر هم خداي ناكرده خداي ناكرده روزي با درخت جواهر برخورد كرديد ، هر طور و از هر راهي جوانمردانه يا ناجوانمردانه ، راهِ باشرفانه يا بي شرفانه ، از هر راهي و با هر دروغي توانستيد آن را از بين ببريد. اگر نتوانستيد از بين اش ببريد لااقل كاري كنيد كه كسي سراغ آن نرود و ديگر كسي آن را نخواند.
وقتي به جملات اين كارت شناسايي دقيق تر مي شويد اين عبارات را مي بينيد: اداره اديان (برآيند چهار نهاد بزرگ امنيتي، فرهنگي و مذهبي). مريدان سعيد اسلامي (امامي). القاعده فرهنگي.
حاميان رام الله فدائيان روح الله حاميان رام الله فدائيان روح الله حاميان رام الله فدائيان روح الله حاميان رام الله فدائيان روح الله
حاميان رام الله فدائيان روح الله حاميان رام الله فدائيان روح الله حاميان رام الله فدائيان روح الله
هوالحيّ القيوم
يكي از مقالات بسيار جذابي!!! كه در اين مجموعه به چشم مي خورد مقاله اي است با عنوان «فرقهها چگونه عمل ميكنند؟» از كتاب "فرقه ها در ميان ما" نوشته خانم مارگارت تالر سينگر.
نويسندگان گمنام اين مقاله (يوسفي يا مجتبايي يا صابري و يا هر كس ديگر...) بدون توجه به سابقه اين خانم در مخالفت با نظام جمهوري اسلامي ايران!!! به مطالب نغز ايشان استناد فرموده اند. خانم سينگر يكي از نظريه پردازان مخالف نظام جمهوري اسلامي ايران و مرجع استنادات مخالفين نظام است و سوابق درخشاني چون همكاري با وزارت دفاع ايالات متحده و MIT را در پرونده كاري خود دارد، حال چنين فردي شده منبع الهامات گمنامان اداره اديان البته در قالب مدير مسئول جام جم. آقاي مقدم آگاهنه يا ناآگاهانه ملعبه دست اين شيادان شده و با انتشار اين ويژه نامه گام بلندي را در جهت تخريب نظام و ولايت فقيه برداشتند و از اين بابت بايد از ايشان تقدير و تشكر به عمل آيد. JJJ
نكته جالب توجه اين است كه در اين مقاله با استناد به شش اصلي كه سينگر در ارتباط با فرقه ها عنوان كرده مي توان به اين نتيجه رسيد كه وزارت اطلاعات ايران يك فرقه است آن هم چه فرقه اي!!!
اصول سينگر در مورد فرقه ها عيارتند از :
1. فرد را نسبت به اينكه يك برنامه كار براي كنترل و ايجاد تغييرات در وي وجود دارد، در نا آگاهي كامل نگاه ميدارد.
2. محيط زماني و فيزيكي را كنترل مينمايد (ارتباطات و اطلاعات)
3. يك حس ناتواني، ترس و وابستگي به وجود ميآورد.
4. رفتارها و برخوردهاي سابق را سركوب ميكند.
5. رفتارها و برخوردهاي جديد ايجاد مينمايد.
6. يك سيستم منطق بسته را به وجود ميآورد.
شرح حال افرادي كه مدتي را در زندان هاي امنيتي به ويژه در 209 اوين به سر برده اند حاكي از اين است كه تمام اصول سينگر در آنجا به طور كامل اجرا مي شود. بند 4 و5 شستشوي مغزي و بند 1 آن سلول هاي انفرادي 2 در 3 اوين با يك تكه موكت را در ذهن تداعي ميكند. براي هر يك از اصول گفته شده مصداق و شاهدي زنده نيز وجود دارد!!!
يكي ديگر از شاهكارهاي دست اندر كاران اين شب نامه اين است كه قسمتي از كتابي را چاپ كردند كه مارگارت تالر سينگر در آن فتواي حضرت امام خميني(ره) در خصوص سلمان رشدي را به عنوان يك رفتار مخرب فرقهاي زير سوال برده است و دشمني خود را با رهبري و نظام اسلامي ايران آشكار نموده است و جالب توجه اينكه گمنامان اداره اديان هم با استناد به اين كتاب مخالفت علني خود با نظام و مقام رهبري را به گوش همه ايرانيان و جهانيان رساندند. از اينرو مي توان چنين نتيجه گرفت كه اداره مبارزه با اديان دست نشانده و عامل استكبار بوده و براي تحقق نيات آنها كه براندازي حكومت اسلامي در راسشان است شبانه روز در تلاشند.
باز هم خواهم گفت...